ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

در عجبم!

در عجبم از خداوندی خدا،که بین این همه صدا،چطور گاهی صدای بنده ای را می شنود و دست یاری به سوی نیازش دراز می کند،
و گاهی از درون سکوتی بی انتها،صدای فریادهای طلب را نمی شنود!؟
.
در عجبم از خداوندی خدا،که چگونه به زیر سقف آسمان جمع آورده جماعتی را که دو به دو قادر به تحمل یکدیگر زیر سقف خانه هایشان نیستند!؟
.
در عجبم از خداوندی خدا،که گاهی حضور دارد،عریان تر از حقیقت،پررنگ تر از تمامی رنگها،و گاهی چنان پنهان می شود که از لا به لای ابرها هم چشمهایش پیدا نیست.
.
در عجبم از خداوندی خدا،برای خلق دنیایی که بسیار کوچک است در نظر بنده های در ظاهر بزرگش!و در ظاهر بزرگ است به چشم بنده های خرد و کوچکش.
.
در عجبم!
.
89.1.11
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

خواب و بیدار

شب از نیمه گذشته بود.

پوست تنش از رطوبت هوای شمال طبق معمول چسبناک شده بود و هوای گرم،کلافه ترش می کرد.

بارها پاها را از زیر ملحفه ی سفید رو اندازش بیرون گذاشت و باز سر جای اول برشان گرداند.

دست به سمت لیوان خالی بالای تخت دراز کرد و ناامید از باقی ماندن قطره ای آب ته لیوان،نیم خیز شد تا قبل از رفتن سراغ یخچال،پتوی "او" را روی تنش جابجا کند.

دستش را پس کشید،زیر پتو خالی بود!

هراسان از جای برخاست.خیره به جای خالیش،با دست از پشت آباژور را روشن کرد.این بار مطمئن تر شد."او" سر جایش نبود!

صدایش کرد،جوابی نشنید.بلند و بلندتر صدایش کرد و ... بازهم سکوت.

روبدوشامبرآبیش را از لبه ی صندلی قاپید و با تکرار زمزمه وار نامش،سراسیمه از در خارج شد.

تنها فکری که به ذهنش خطور می کرد این بود که "حتماً باز هم به سمت دریا رفته"

با گامهایی بلند و پاهای لرزان،مسافت نه چندان کوتاه تا ساحل را در کمتر از دقایقی پیمود.

هوا رو به روشنایی می رفت.

جای پاهای برهنه اش را روی شن های باران خورده تشخیص داد.

به آرامی نفسی تازه کرد و ... انگار که دوباره به خودش بیاید،باز هم به دنبال رد قدمها شروع کرد به دویدن.

به آب رسید.

از سرمای آب و شن هایی که بین انگشتهای پایش جا خوش کرده بودند چندشش می شد.

با چشم دنبال رد قدمهای بعدی می گشت.چشم تیز کرد.

جای پاهای "او" روی امواج هم حک شده بود انگار.

به دنبال رد پاها به دریا زد ...

...

خورشید نم نم از پشت ابرها سرک می کشید.هوا از گرگ و میش در آمده بود.

"او" با کش و قوس،خستگیهای خواب را از تن در می کرد انگار!

چشم که گشود،باز هم خود را در تخت دو نفره شان تنها دید.

لباسی بر تن کشید و سراسیمه از در خارج شد.

تنها فکری که به ذهنش خطور می کرد این بود که "تنها مسیری که شب ها با چشم بسته و در خواب پیدا می کند،ساحل است!"

آب دریا بالا آمده بود.

ماهیگیرها بالای سر صید روبدوشامبر به تنشان ایستاده بودند.

88.1.6

ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

فصل خوب "ما" شدن

مثل ورجه وورجه ی ماهی قرمز شیطون توی تنگ بلور،لحظه ی تحویل سال،

مثل تپش قلب گنجشک کوچولو وقتی بار اول می خواد تو آسمون خدا بال بزنه،

مثل هیجان طفل هفت ساله ای صبح اول مهر،

مثل شوق در آغوش کشیدن نوزادی در آنِ تولد،

مثل شیطنت راه رفتن روی پارکت های براق خونه ای نو،

مثل عطش سر کشیدن فنجونی چای زیر بارش اولین برف زمستون،

مثل دلهره ی تجربه ی اولین بوسه،

در آغوشت می کشم

و زیباتر از هر آغاز،

آغازت می کنم به نام آغاز کننده ی تمامی هستی و نیستی،

فصل من،

فصل خوب "ما" شدن،

بهار...

89.1.1

ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

خواب خدا

خسته بود.

پنجره ی بزرگ اطاق کوچکش مثل همیشه بسته بود.

خدا از پشت شیشه برایش دست تکان می داد گاهی و او،

درست در همان لحظه های نه چندان کوتاه،

با چشمانی باز و دلی لرزان،

انگار که در خواب بود...

خواب خدا را می دید که پدرانه نگاهش می کند و مهربانانه لبخند می زند.

برایش از پشت پنجره دست تکان می دهد و بوسه ای را بر سر انگشتانش سوار کرده و راهی گونه اش می سازد،

و او درست در همان لحظه از خواب می پرید،

اطاق خالی از خدا را می دید،

و مثل تمامی آن لحظه های تکراری،

پاها را در شکم جمع کرده،

سر بر زانو می گذاشت و زیر لب گله می کرد:

"پس خدای من کجاست؟؟"

88.8.30

ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

لحظه های کشدار

می خندم.هی می خندم.هی بلند،بلند و بلندتر،می خندم!
هی چشمامو باز می کنم،هی می بندم.باز می کنم،می بندم و
مدام،یک روند،بی نفس،می خندم.
اشک از چشمام میاد!دیوار روبرو جلوی چشمم تار شده.
از بس ریسه می رم ،گونه هام از اشک پر شده و باز...می خندم!
غلت می زنی،بی حوصله نیگام می کنی،یه نخ "مارلبورو"ی فیلتر سفید روشن می کنی،بالشتو میاری بالاتر که بهش تکیه بدی،زیر لحاف جابجا می شی و ... پُک می زنی،بی نفس!
خوابت پریده انگار!
خنده ت گرفته انگار!
می خندی.هی بلند،بلند و بلندتر،می خندی!
هی با چشمای گشاد منو نیگا می کنی و ... می خندی!
اشک از چشمات میاد.حتماً عکس صورتم جلوی جفت چشمات تار شده.
از بس ریسه می ری،گونه هات از اشک پر شده و باز ... می خندی.
غلت می زنم،نگاهت رو سقف خشک می شه،پک آخر رو تا ریه ت جا داره فرو می دی.
صدای لرزونت عین روز اول تو اتاق می پیچه:
هنوزم باورم نمی شه که اینجایی!
88.12.24
ماری