ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

باشد که نباشیم

آدمها تا زمانی هستند که دیده شوند،و آدمها تا زمانی که هستند،دیده نمی شوند.
.
بد رسمی را مرسوم کرده ایم بین خودمان.بین خودمان،و خدای خودمان.
.
یادش داده ایم که فاصله بیافریند تا "خداگونه" زیستن را تمرین کنیم.
یادش داده ایم جدایی بیافریند تا چون خودش "عاشق شدن" بیاموزیم.
.
به او فهماندیم منظور ما از خدایان زمینی،همان بندگانش هستند که به اندازه او از ما دورند و در یاد،از خود او به ما نزدیکتر.
.
از منش خدایان زمینی آموخت چگونه قهر کند بر بنده اش،تا دگر باره دست نیاز به نازش دراز شود.
.
در عجب ماند از اسراف بندگانش که با داشتن دو چشم،باز هم فقط قادرند آنچه را که از آنان دور است و بر آنان وصالش انگار که حرام و دست نیافتنی ببینند و برای رسیدن به آن دست نیافتنی ها،قدمهایشان را آنچنان محکم به سوی دوردست ها بردارند،که هر آنچه تا امروز برای داشتنش دویده و به آن رسیده اند را نادیده بگیرند و زیر پا خردشان کنند و نابود...
.
به آسانی فراموش شد و فراموش کردن را از ما آموخت.
همچون بندگانش چشم به دوردست ها دوخت و از ما گذشت...
.
89.1.25
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شب با تو بودنم،خوش

حیف است در آرامش با تو بودن،خوابم ببرد.حیف است تو باشی و کنار من باشی و با من باشی و باز هم چشمهایم را ببندم.چشمهایم را بر این همه زیبایی ببندم و سیاهی پشت پلک هایم را بر دیده مهمان کنم و روزهای سیاه نبودنت را باز هم به خاطر آورم.
.
حیف است کنار من باشی و تو را نفس نکشم،عطر تنت را به ریه فرو نکنم و تا مرز بی نفسی،هوای بودنت را قورت ندهم.
.
حیف است تو باشی و لحظه ای دستانم از لمس تنت بایستند،از لمس سلول به سلول تنت بایستند و باد را به رقابت بگیرند برای پریشان تر کردن موهای دائم پریشانت.
.
حیف است در آغوشت باشم و جز صدای نفسهای تو صدایی بشنوم.حیف است حتی از این همه خوشبختی قهقهه ای سر دهم و صدای دم و بازدمت را بین قهقهه هایم گم کنم.
.
حیف است دستهای تو باشند و من بر زمین خدا سجده کنم.حیفم می آید به شکرانه ی بودنت به محراب بروم،دستهایت را بر پیشانیم قلاب کن تا حق را عبادت کرده باشم.
.
حیف است تو باشی و ثانیه ها بگذرند.حیفم می آید لحظه های بودنت یکی یکی کم شوند.
حیفم می آید روزی دنیا باشد و ما نباشیم و نه چشمم بر این زیبایی گشوده بماند و نه ریه ام از هوای تو پر باشد و نه دستم به لمس تنت بلغزد و نه گوشم آهنگ نفسهایت را بشنود و نه دستانت بر پیشانی من محراب گردند.
.
تمامی ساعت های دنیا را به من دهید تا بسوزانم!
.
کنار من بودنت جاوید،شب با تو بودنم خوش...
.
28.1.89
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

مرگ بر مرگ

خاطراتم ماههاست که خاک می خورند،مثل قاب آخرین عکس پنج نفره ی ما روی پیانوی گردگیری نشده ی گوشه اطاقم،مثل لکه های سیاه پاک نشده از روحم،ذهنم،دلم،مثل تصویر پاک نشده ی صورت کبودت از جلوی چشمم،شب آخر.
.
علفهای هرز وقیحانه قد علم کرده اند در باغچه ی سبز زندگی مان،باغچه ای که با دستهای ظریفت بنفشه های کوچک شادی را در آن می کاشتی،باغچه ای که هر لحظه عطرآگین بود از عطر یاس وجودت...باغچه ی آبادت را به دست کدام خانه خراب سپردی؟به امان کدام خدا رهایش کردی که چنین زرد و پژمرده گشته؟
.
دلم می لرزد.سینه ای طلب می کنم که بوی عطر تو را بدهد تا مثل روزگار کودکی،امنیت از دست رفته ام را با به مشام رساندن بوی Red Door به تن باز گردانم و،نیستی...
.
بالشم بوی عطر تو را نمی دهد و سرم را درش فرو می کنم...بالشم مثل آغوش تو گرم نیست و اما اشکهایم را فرو می خورد...بالشم با دست نوازش گریه ام را بند نمی آورد،که فقط صدایم را خفه تر می کند تا به گوش نامحرمان نرسانمش...
.
پوست می خراشم.پوست صورتم را هنوز هم به ناخن می خراشم.نیستی که بر گونه ام دست بلغزانی و امید به زنده بودنم دهی،نیستی و کسی برای من از فرداهای بهتر نمی گوید...انگار که فرداهای خوب هم با رفتن تو،مرده اند.
.
دلتنگیهایم را هیچ مُسکنی درمان نیست.
.
بگو با چشمهای منتظرم چه کنم؟بگو از کدام در می آیی تا جای قدمهایت را بوسه باران کنم؟
.
خواب من ارزانی تو باد...لااقل شب ها از فرشته ها جدا باش و به آنها بگو که تنها دخترت چشمش هفت سال است که به راهت خشک شده.بگو که تنها حسرتش تجربه ی دوباره ی آغوش تست.بگو که با بغض هم یاد گرفته چگونه بخندد تا مبادا فکر کنند هنوز طفلی 15 ساله است!بگو زنانگی هایت را کورکورانه تقلید و تکرار می کند تا شک کنند به این که تو در این خانه حضور نداری.
بگو که چون زورش نرسیده،دل تنگش و دل سنگ آدمیان را به دست خدایش سپرده.
.
بگو باد صبا بر صورت خدایش وزیده و باران بهار بر تن خدایش باریده و انگار چندین بهار است که خدای او خوابیده...
.
دل تنگی دارم مادر.
.
دلم ضعف می کند برای یک بار دیگر "ماری جان،ماری جان" گفتنت.
دلم غنچ می رود برای شیرین خندیدنت.
.
دل تنگی دارم مادر.
.
مرگ بر نبودنت،
مرگ بر من اگر دمی را بی یاد تو بازدم کنم،
مرگ بر مرگ...
.
پ.ن:23 فروردین،هفتمین سالگرد پر کشیدنش...
پ.ن:یاد بعضی لحظه ها،لحظه ای از یاد آدم نمی ره...لحظه ای از یاد آدم نمی ره...
.
89.1.23
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

زشت تر از خنده ی من

می پرسد : تو چرا همیشه می خندی؟
.
در دل خدا را شکر می کنم که نقابم اندازه ی صورتم است و نیازی به تعویض ندارد.
.
خونسرد پاسخش می دهم : تو اما همیشه تو فکری،لبت به خنده دیر باز می شه.
باید به زیبایی ها خندید.
همین بودن "تو" کنار "من" زیباست...لطفاً بخند!
.
و دلم را چیزی چنگ می زند که زیر لبخند تکراریم سوزشش را ماهرانه پنهان می کنم :
"من هم کنار تو نمی مانم!"
.
89.1.15
ماری