ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

خدای شرمسار

معده ام می سوزد،سرم سنگین است و عضلات پشتم تیر می کشند.
دستهای عرق کرده ام را روی دامن تریکوی سفیدم خشک می کنم و گلوی خشک شده ام را به فرو دادن بزاق تازه می کنم.
.
عادتم شده تکرار این لحظه ها و اما هربار انگار که بار اول باشد،شوکه می شوم و در شوک ساعتها باقی می مانم،تا پیکی دستم دهند و دستی بر شانه ام گذارند و به یادم آورند که : این روزها هم رفتنیست.
.
معده ام می سوزد و خالیش می گذارم تا بیشتر آزارم دهد،که انگار آنطور که از خدایم آموخته ام،لایق دردم.
.
یاد روزهای به حسرت گذشته ام که می افتم،قهرم می گیرد از خالقی که بر من قهر گرفته.می بینمش که لا به لای ابرها بر تخت سلطنتش مثل همه ی عصرها لم داده و دست راست را با انگشتهای به هم چسبیده جلوی چشمش گرفته تا نبیند آنچه را که به ناحق بر من روا داشته!
دقیق می شوم...انگار تصویرش واضح تر می شود...فاصله ی بین انگشت سوم و سبابه اش را تشخیص می دهم...و کمی نزدیکتر...چشمهای نگرانش که از لای دو انگشتش خیره به من،پیداست.
.
مبهوت می مانم!از نگاهش می توان خواند که او هم نگران تمامی این دل نگرانی هاست!
.
89.4.18
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

ماه من

عزیزترینم،شبت خوش و خیالت آرام و خوابت شیرین که منِ دست به دامنِ خدا هنوز بیدارم.
.
زیباترینم،لحظه به لحظه وابسته تر از "دم" به درون می کِشمت و اگر مرگم ارمغان نبود،بدان که هرگز با "بازدمی" بیرونت نمی دادم!
.
خدای تو از رگ گردن به تو نزدیک تر؟...و تو از هفت آسمان از من دورتر،و من از خدایت به تو نزدیکترم!
.
بار دلتنگی از تمامی مسئولیت ها سنگین تر و فشار فضای خالی از وجودت از وزین ترین وزنه ها وزین تر و کاسه ی صبر من انگار که به مرحمتش روز به روز عمیق تر می شود که نای اعتراض هم ندارم!
.
ذکر عبادتم تکرار نامت شده...خدا را به رقابت گرفته ای؟
.
روشنی شبم تصویر روی ماهت شده...با ماه بر سر جنگ رفته ای!؟
.
روزهای سیاهم را روشنی بخش که خورشید آماده ی نزاع است...
.
دوباره دست بر گیسوانم بکش و باد را به سخره بگیر!
.
ماهِ من...زیباترین...
.
88.6.14
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

فلش بک

دنیای من خنده دار نیست،
بی تو بودنم خنده دار نیست،
لذت بخش نیست شیک شکلات سر کشیدن،به حرفهای بی ربطش مدام خندیدن،او را هر لحظه به شکل تو دیدن...خنده دار نیست.
.
عجیب نیست که با محبت است،رنگ چشمهای او نیز روشن است،شیرین می خندد و لب پائین می گزد به خنده هایم و اما،اینجا هیچ چیز خنده دار نیست.
.
زمان کند می گذرد.ثانیه شمار مثل پتک بر سرم می کوبد.به ساعت خیره می مانم.
-دیرت شده؟
می خندم و می دانم به نظر او هم حرفش خنده دار نیست!
.
در او می جویمت،انگار که در هوا هر لحظه و با هر دم می بویمت،
-چه هوا کثیف تره امروز!
نفسم عمیق تر می شود با حرص،که تو هم از همین هوا دم می گیری،که آغشته ی بازدم هایم شده است.
.
پک به ته سیگارم می زنم.باز هم بی هوا بوی فیلترش را در آوردم!به سرفه که می افتد،نخی دیگر آتش می زنم.کلافگیم را درمانی نیست.
.
هوا همان هواست،
میز همان میز،
نور همان نور،
خدا همان خدا و اما
تو در کنارم نیستی...
.
89.4.11
ماری