ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

این معنای تنهائیست

نه برای تنها بودن اطاقی خالی لازم است و نه برای فرار از تنهایی حضور جماعتی کافی.

همین که به هوای دیدن رویا کسی را نداشته باشی که ذهنت را پیش از خواب درگیرش کنی،

همین که کسی نباشد تا هر لحظه از محبت سیرش کنی،

همین که به هنگام مستی از هجوم فکر و خاطره ی کسی وحشت نکنی،

همین که دستت نلرزد تا به بهانه ی چند خط اس ام اس یادش کنی،

همین که دلت برای کسی تنگ نباشد،

همین که دنیا دیگر به چشمت رنگارنگ نباشد،

همین که دلت به وضوح از جنس سنگ باشد،کافی ست.

فرقی نمی کند شمار اطرافیانت یک باشد یا هزار،این معنای تنهائیست...

.

90.1.7

ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

اسفندزادگان

بابا خدایم،رسم هدیه دادن را نمی دانی؟نمی دانی که آنچه را به کسی ارزانی می دارند با زور پس نمی گیرند؟
نمی دانی چشمی را که از برق شادی لبریز شده گریاندن گناه است؟
سالها قبل از فرود آوردن من به این کره ی خاکی هدیه ام را از آسمانت راندی و بر زمین نشاندی،
چند ساعت قبل از فوت کردن هفت شمع کیکش مرا بر تخت بیمارستانی در همین حوالی خواباندی،
طعم عشق را از همان آغاز و در آغوش مادرم به من چشاندی،
به بی قراریهایم،به گریه هایم از سر دل درد،از سر عطش برای قطره ای شیر مادر خندیدی،
خدای مهربانم،تو هم این روزها را از اول به چشم می دیدی؟
در ازای جای خالی مانده از آغوش و آغوز مادر مرا به سمت دیگری کشاندی،
مرا دست به دعا به سمت قبله ات نشاندی،
هدیه ام را بعد از سالها صبوری به دستم رساندی،
تنها تو بودی که آن روزها لبم را می خنداندی،خاطرت هست؟
خاطرت هست که چطور آرامم گرفته بود؟سرم بر شانه ای جا گرفته بود،که خبری از احساس غریبی نبود،بابا خدا،هدیه ات از همان روزهای اول دل دخترت را ربود...
شادیهای کودکانه ام را خاطرت هست؟آرامشم را چطور؟
نگو که بر دلت سنگینی می کرد سبکبالی آن روزهایم،
نگو تو هم نمی دانی چه بر سرم آمد که امروز اینطور تنهایم،
سرم را در آغوشت بگیر،مهرت را دگر باره به من ارزانی دار،
نگذار خو بگیرم به این روزهای بی خورشید،
به این شبهایی که ماهِ من میهمان آسمان دیگریست،
به این حال و روزی که تنها می توان به حالم گریست،
لبهایت را جمع کن،
شمع های کیکم و کیکش را همراه با ما فوت کن و تو هم خالصانه دعا کن که حضور دوباره اش بیش از خامه های این کیک کامم را شیرین کند،
تولدم،تولدش،مبارک...
.
پ.ن:وبلاگم یک ساله شد
.
89.12.23
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

بوی تند بهار

سوز اسفند نه پوستم که دلم را سالهاست که سوزانده و اگر دست بر دلم نهید خواهید دید که تار و پودش را چطور پوسانده.
چه اهمیت دارد که زاده ی این ماهم وقتی سالهاست که کسی از همزادانم را چشم در راهم؟
چه اهمیت دارد که باد بهاری از کدام سو خواهد وزید،کسی پیدا شود و بگوید که تا جان در بدن دارم او را به چشم خواهم دید؟
چه اهمیت دارد که سال کی نو می شود وقتی خیالم دائم پر و خالی از فکر تو می شود...
کاش سالهای سیاهی که بر من گذشت یازده ماه بیشتر نداشت،کاش کسی فروردین لعنتی را از تقویم عمر من بر می داشت،
تا نه مادرم به رسم فرشتگان به رحِم خدا بر می گشت و نه چرخ گردون طوری بر خلاف میل من می گشت که عمرم را بی عمرم سر کنم...
.
89.12.18
ماری

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۱۲, پنجشنبه

اینجا کسی منتظر طلوع آفتاب نیست...

کاش این شب لعنتی بی انتها صبحی در پی نداشت.کاش اراده ی چشم بستن بر این دنیا و ندیدن صبح فردا را داشتم،کاش آفتاب لعنتی صبح با تمسخر نگاهم نکند،کاش جانی در تنم نماند که روزی دیگر را با این عذاب همیشگی آغاز کنم...
کاش هرگز زاده نمی شدم،کاش در عوض اینکه اختیاری بر آمدنم نداشتم به میل خودم بود رفتنم.
فشار بغضی که دائم سینه ام را له می کند چیزی کم از فشار سنگ قبر ندارد.
زیر کدام برگه را برای استعفا باید امضا کنم؟
پرچم سفیدم را رو به کدام آسمان بگیرم و فریاد بزنم:تسلیم؟
قدرت نمائی بس نیست؟
ضعیف آزردن چطور؟
من که به هر سازی رقصیده ام،این مارش عزا تا کی می خواهد برای رقص من نواخته شود؟
خسته ام.از دنیای کوچکم خسته ام.
"بابا خدا" کاش دامن داشتی تا دست به دامنت می شدم،بر دستهایت بوسه می زنم و عاجزانه خوابی ابدی می طلبم.
برای یک بار هم که شده به ناله هایم گوش بده،برای یک بار هم که شده رسم پدری را به جا بیاور،لبم را که به خنده باز نکردی،دلم را که از نور امیدت خالی گذاشتی،پاهایم را از زمین سردت جدا کن،من را از قفسی که بدان دچارم رها کن،
صدایم را می شنوی؟حرفهایم را می خوانی؟گوشَت اصلاً با من هست؟
حواست هست که تو یگانه خالق منی؟حواست هست که چطور تیشه به ریشه ام می زنی؟...مهربانم کمی محکمتر بزن...ریشه ام را از این خاک بکَن...
.
89.12.12
ماری