ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

لعنتی خواب از سرم پرانده

شب از نیمه گذشته.
به لطف پیشرفت تکنولوژی سالهاست که بوی کولر آبی به مشام نمی رسد اما صدای نخراشیده ی کولر گازی به خوبی می آید که مدام در سر و مغز خودش می کوبد.تلفنم زنگ می خورد.هنوز در توهم آن شبِ خوبی که بعد از سالها ممکن است تو هم "هوایی" شوی و یادم کنی موقع خواب "سایلنت" ش نمی کنم.
مست و پریشان از خواب می پرم.هنوز از زیاده روی چند پیک آخر سر درد دارم.صدای آن طرف خط بی مقدمه می رود سر اصل مطلب:"عزیزم،فقط گوش کن" و می نوازد...و می خواند...


آهنگ بسیار آشناست و قدیمی،بسیار آشنا،بسیار آشنا و لعنت به انتخابش،بسیار آشنا...

به شنیدن صدای خوش این مهمان ناخوانده ی نیمه شبم از پشت تلفن عادت ندارم،گرچه هزاران بار شنیدمش و گرچه که در هر نوبت شنیدن هزار بار با آوردنِ ناخودآگاهِ جمله ای بر زبان ستودمش.

می نوازد و چیزی در دلم چنگ می اندازد،

می خواند و بغض می کنم...خفه می شوم...ساکت می مانم...

انگار بطری دیگری در حلقومم خالی کرده باشند،سر درد از خاطرم می رود و مست تر می شوم و مست تر...

به خودم که می آیم می فهمم برای بار دوم است که می پرسد:"خوابت برده؟"

بغضم را هرچه می بلعم فرو نمی رود.صدایم را ته گلو می اندازم تا بم تر شود:"تو فوق العاده ای"
صدای غرور از چهار وجه خنده ی نصف و نیمه اش بیرون می زند،غرور از سر اینکه شنیدنش را به خوابم ترجیح داده ام و لابد آنقدر بر من تاثیر گذاشته که صدایم اینطور به لرزه افتاده!

می بوسدم و ابراز امیدواری می کند که تا صبح خوابهای شیرینی که لابد او هم در همه شان نقشی دارد ببینم و ... گوشی را قطع می کنم.

لعنتی خواب از سرم پرانده،

لعنتی تصویر چشمهایت را جلوی چشمهایم کشانده...


90.4.6

ماری