ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

دنیای فاحشه

در دنیای بکارت های به باد رفته،صحبت به میان آوردن از پاکی ها خطاست.در دنیای اعتمادهای نابود شده،به زبان آوردن لفظ "امنیت" هجو است و در انتظار کوهی بودن برای تکیه کردن فقط فکریست با زمینه ی طنز!


در سلولی گرفتار شده ام که زبان هم بندیانم را نمی دانم،چهره ی آشنایی نمی بینم،نه نگاه گرمی و نه آغوشی،گویا حتی بلد نیستیم با یک زبان مشترک به هم لبخند بزنیم.


در سلولی به دام افتاده ام که انتهای راه پیشش همواره تنهائیست و راه پسش جز سردرگمی بین آنچه با ایمان به انسان بودنم نکرده ام و آنچه با ایمان به انسان نبودنها باید می کرده ام چیزی در بر ندارد.


دلم می سوزد.دلم تیر می کشد از انگشت اتهامی که به سوی پاکی های جان سالم به در برده ام از چنگال هوس دراز شده.دلم می گیرد از آخر و عاقبت های مثال زدنی که حال و روز ما شده.دلم می لرزد از چشمهایی که وجودم به نگاهشان گرفتار شده.


دلم،دستم،تنم،می لرزد و اما حال بد و وصف نشدنی این ساعت ها فقط به یک "جانم" صدا کردن تو می ارزد...


.


90.6.14


ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۳۱, پنجشنبه

دو بال بر پشت آهو

شبهای من آفتابی اند،روزگارم سخت نیست،عصرهای شهریور را دوست می دارم،بارانهای بی وقت تابستان را،هوای نیمه ابری پائیز را،برف هنوز از راه نرسیده ی زمستان را،شکوفه های جوانه نزده ی بهار را،دوست می دارم.
روزهای فرد را دوست می دارم.انگار که اصلاً هفته های من سه روز بیشتر ندارند.کافه های حوالی خیابان نیاوران را،قهوه های نیمه خورده مان را،ته سیگارهای یک شکلمان را،همه آغشته به رد ماتیک من،همه کام گرفته از لبهای باریک تو،همه را و همه را دوست می دارم.
ساعت پنج بعد از ظهر را دوست می دارم.سایه ی افتاده بر صورت از صبح تراشیده ی تو را به خاطرم می آورد،آن هنگامی که با لبخندی گوشزد می کنی که امروز را هم به خاطر من صورتت را اصلاح کرده ای.
خنده های بی دغدغه مان را دوست می دارم.نوازش های بی وقفه مان را،شوق بوسه های پنهانی مان را،شیطنت های سر باز کرده ام در امنیت آغوش مردانه ات که شوق کودکی های از دست رفته ام را به من بازگردانده دوست می دارم.
این روزها حال بچه آهویی را دارم که هر صبح به شوق هم پروازی با شاهینی چشم باز می کند که در آسمان خالی زندگیش به پرواز در آمده.همان آهویی که بعد از خلاصی از جنگل سیاه افکارش،دوباره به زندگی روی آورده...
.
90.6.29
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

دل کوک

بر سر انگشتان کشيده ات بوسه مي زنم،گرچه لبهاي کوچکم مانند کلاويه هاي سياه و سفيد بلد نيستند هنرمندانه با ضرب آهنگ پاهايت زير دستاننت بلغزند و برقصند.



در گوشت نجوا مي کنم،گرچه صداي گرفته ام با سرفه هاي گاه و بي گاه هيچ نتي را در گوش تو تداعي نمي کند و به هوست نمي اندازد که از "دو" تا "سي" حتي نيم خط بر دفتر پنج خطت افزون کني.



ساز دلم را عجيب کوک کرده اي و نياز به تجديدش اگر نيست،به تمديدش اما هر لحظه هست.انگار هر ثانيه فراموشم مي شود که گفته اي دوستم مي داري،انگار نياز به تکرار مکررات دارم،انگار که با هر بار شنيدنش از نو زاده مي شوم،از ازل آفريده مي شوم و تا ابد جاودان مي مانم.



پناه بر خالق از "شين" هاي شش نقطه ات،امان از "جانم" هاي کش دارت،فغان از لحظه هايي که خواب تو را از من مي ربايد...مهربانم،مرا در کنار تو عمري دوباره شايد!



90.6.17



ماري