ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

بهشت بدون تردید

دنیا خالی خالیست،آدمها همه رفته اند،نه صدایی مانده و نه سکوتی و نه حضوری جز صدای تو،جز سکوتِ رضایتمندِ من،و جز حضور ما و خانه ای که عرضش به اندازه ی چهار قدم تو و طولش به اندازه ی هشت قدم من است،با دیوارهایی پر از پنجره،پنجره های قدی،از سقف تا به زمین،سقفی کوتاه،آشپزخانه ای که صدای قل قل کتری و بوق قهوه جوشش هر ساعت به هواست،و چهار دیواری که به رنگ آرزوهایمان با دست نقاشی شده اند.
یک شومینه ی کوچک هیزم سوز و جلویش یک صندلی از آنها که رویش می نشینم و تابم می دهی،یک تلویزیون کوچک که روزی هر چند بار که خواستیم فیلم های دوست داشتنی و تکراری با آن می بینیم و یک کاناپه جلوی آن که نوبتی رویش دراز می کشیم و من همیشه سر نوبتم سرم را با آشپزخانه یا گردگیری گرم می کنم تا تو بیشتر لَم داده باشی.
یک قفسه ی کوچک که چند جلد کتاب بیشتر درش جا نشده و سه جلد از همانها هم حافظ است،یک گلدان شمعدانی که روی بالکن جا خوش کرده و چشم امیدش به توست تا سیرابش کنی،می داند از منِ محوِ تو شده هیچ توقعی نیست،که خودم هم گاهی فراموشم می شود جرعه ای آب بنوشم!
تلفن نداریم،چون کسی در این کره ی خاکی باقی نمانده جز من و تو،و ما هم مسیری را برای تنها پیمودن انتخاب نمی کنیم تا نیازی به تماس باقی بماند.
یک پیانوی دیواری روبروی شومینه،تو از داستانهای پائیز می نوازی و من از رویاهایی که امروز محقق شده اند می نویسم و به آدمها فکر می کنم و نمی دانم آنکه به بهشت رفته آنان بوده اند و یا مائیم!

91.1.28
ماری