۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

این نیز بگذرد

نقابها خوش جنس شده اند!ضخیم شده اند انگار.
به هر چهره که خیره می مانی،خبر از سِر درون نیست،مگر چهره ام که از زیر هزاران لایه ی لبخند هم فریاد می زند فریادهای سرکوب شده ام را...مگر رنگ رخسارم که اسرار درونم را کف کوچه ریخته است انگار!
.
شعار می دهم،بلند بلند:دندان لق را باید کشید،پیش از آنکه عفونت تمام تنت را پر کند!...لبخندهای رضایت آمیزشان ارضایم نمی کند،هم روحم و هم جسمم سیراب شده اند از سراب شهوت که هرچه دویدیم نرسیدیم و آنچه می دیدیم اصلاً نبود!
.
تکرار روزهای سخت به مراتب زجرآورتر از تجربه ی جدید لحظه هایی هرچند تلختر شده است.
کاش خالق بودم تا اشتباه جدیدی خلق کنم و مرتکبش شوم.
کاش از ریسمان سیاه و سفید می ترسیدم،لااقل به حرمت درد جای دندانهای افعی،
لااقل به احترام زهری که ماههاست در رگهایم به جای خون،به جای نشانی از حیات،جاریست.
.
سخت ترین نوع مجازات است تبعید به گذشته،به دورانی که برای گذراندن لحظه لحظه ی آن مجبور به ترک آینده بودم و امروز مجبورم به ترک حال،تا صحنه به صحنه به خاطر آورم آنچه را که بر سرم آمد و دمم بر نیامد که لااقل آهی کشیده باشم از سر حسرت!
.
سخت ترین نوع مجازات است که از تو بخواهند آنچه باشی که روزگاری بودی و امروز توان لحظه ای بودنش را نداری؛بازی کردن نقشی که روزی از آنِ تو بود و امروز حتی جمله ای از وراجی های روزانه اش را به خاطر نداری!
.
سخت است دوباره به زندگی نگریستن،باز هم به میل دیگران زیستن،دائم به جای خنده گریستن...به غیبت مدعی حاضر و همیشه ناظر که سخت از گذراندن دوباره ی این دوران...سخت است.
.
89.3.2
ماری

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

منیژه

-پیر شی دختر جون،تو عروس کی هستی؟
.
-من؟عروس هیشکی!بگو دیگه چیا لازم داری برات بیارم؟
.
-خودم عروست می کنم،خب؟عروسیت میام برات عربی می رقصم،خب؟
(و با دهانش تق تق ضرب گرفت.)
.
نامش منیژه بود.کمتر از هفتاد سال سن نداشت.موهای لخت و سفیدش،سفیدی که از کثیفی به زردی می زد،از زیر چادرش پیدا بود.
.
-مادر جون،بازم بهت سر می زنم،هر روز اینجا می شینی؟
.
-مااااادر جان...مااااادر جان...چه قشنگ صدام کردی دختر،همیشه اینجام،خونه م تو کوچه ی بغل مسجد جامعِ،از سید بپرسی،جاشو نشونت می ده.
(هنوز با سق،ضرب آهنگ عربی شب عروسی من را می زد!)
.
تنها چیز قابل تعارفی که در ماشین داشتم،یک قوطی ماالشعیر بود.
.
-بازش کنم برات؟
.
-بلدم...تق صدا می ده!
.
می خندید و خیره ی خنده هایش مانده بودم.
.
-شب بر می گردم سراغت،خیالت راحت،زیر آفتاب واینستا،من زودی میام،باشه؟
.
هوا رو به تاریکی می رفت.مغازه ی "سید" را پیدا نمی کردم.از پیرمردی بومی پرسیدم:می دونین خونه ی منیژه کدومه؟
.
ابرو در هم کشید.
-چیکارش داری؟امروز بازم دخترش از دست مامورا در رفت.ما بازم شکایت می کنیم،باید که جمعشون کنن این فلان فلان شده ها رو.
.
سرگیجه گرفتم.بدون اینکه جویا باشم،پیرمرد گفتنی ها را طوطی وار گفت.
ته دلم می لرزید.
از پله های بغل مسجد جامع پائین رفتم.مسیرم پر بود از توت های له شده،حالت تهوعم را به بوی توت ها نسبت دادم،نباید چیزی مانع از رفتنم می شد.
پایین پله ها بالاخره سید را پیدا کردم.
.
-والله خانوم من چی بگم،یه عمری جون کندم تا برم زیارت خونه ی خدا،اگه دروغی از دهنم در بیاد،واویلا.
.
-من واسه تحقیق نیومدم مرد مومن،فقط بگو درِ خونه ش کدومه؟
.
با دست به ته کوچه اشاره کرد:در سبز رنگ.
.
صدا زدم:منیژه خانوم؟
صدای کُلفت زنی نشئه جوابم را داد:نیستش،سر کوچه ست،نیا تو!
.
گیج و مبهوت به اطرافم نگاه کردم،از تاریکی ته کوچه،سپیدی موهایش که به من نزدیک می شد پیدا بود.
صدای او هم مثل ظهر نبود،مثل صدای دختر نشئه اش شده بود.
پاهایم می لرزید.او هنوز هم با تق تق آهنگ عربی شب عروسی من سرخوش بود!
.
89.3.4
ماری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

نیم ماهِ من !


مغزنویس های ماری بالاخره کتاب شد و ... "نیم ماه" چاپ شد !

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

کار ما از نقض تو گذشته!

گاهی فکر می کنم از کجا نشات می گیرد؟حس مزخرفی که توانمندت می کند تا دیگری را بر خود ترجیح دهی،همان حس گندی که ناخودآگاه چنان سریع در وجودت ریشه می دواند،که ریشه ی وجودت را در چشم بر هم زدنی،می خشکاند.
.
گاهی فکر می کنم که به حق ظلم بر بندگانش روا داشته،که اگر عاشق اوست و معشوق ما بی خبران،در به دریهایمان نا به جا نیست،که شاید چشمهایش را بهار به بهار چنان گریاندیم که بهارمان هم زردتر از خزانِ برگریزان شده است این دوران...
.
وصل از که می جوییم؟که اگر او طبیب بود و چاره دان،دستمال خدایی به سر نمی بست و،فکری به حال تک ماندگی و درماندگی هایش می کرد.
.
می خندیم که خندیده باشیم.به چپ و به راست می رویم که دیده باشیم،که نگویند ندید و رفت،حسرت نخورند که ندید و مُرد!
.
چشمهایم نمی بارند.کویر گونه هایم سیراب شده اند انگار؛اگر شکوفه ای سبز شده بر چهره ام دیدید،به جای تعجب،نگاهی به رنگ رخسارتان در آینه بیاندازید،به یقین آنجا هم از این خبرها هست،که هست!
.
نفس می کشم تا نقض کنم یادت را که روزگاری فریاد زدم:نفسم تویی!سینه ام می گیرد،دَمم بالا نمی آید که بازدمی داشته باشد،به ده انگشت پا خیره می مانم و رویی برای باز هم سر بلند کردن ندارم.
.
کار ما از نقضِ تو گذشته...دَم من آنجایی آغاز می شود که پوست گردنم از بازدمهایت دوباره داغ شود و صدای نجوایت،گوشهایم را دگرباره شنوا کند...ماه من.
.
89.2.27
ماری

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

گرگم آرزوست...

گوشت تن آدمیزاد می خورند آدمیان،به سیخ و نیش می کشند عصب به عصب اعصاب تن همنوعشان را و سر ماه که شد،رقم به رقم چک می کنند،کلسترولشان،قندشان،فشار بالا و پایین کوفتشان را،مبادا که خش بردارد الماس چند صد قیراتی و کمیاب وجودشان.
.
بوی خون گرفته است فضای خالی بین بدن من،تا آغوش تو را.از بوی خون مشاممان پر است و اصراری نداریم به آغازی که دوباره نو کند ویرانه ی این بستر را...
.
من هم این روزها هار شده ام انگار،مثل تو.جای دندانهای تیزت هنوز هم تکه تکه های جگرم را می سوزاند و می سوزاند.
.
این روزها،چنگالهای تیز شده ام را بارها در گوشت تن فرو می کنم،تا ترک کنم عادت لمس نرمی دستانت را،تا عادت کنم به ترک حضور بی دغدغه ات در تک به تک لحظه ها،تا باور کنم جنگلی را که برای باز هم زیستن در آن باید بدرم تا دگرباره دریده نشود حرمت وجودم،باید که بالا بروم تا بالا نروند از جنازه ی سرِ پا ایستاده ام،مرده خواران.
.
این روزها باید برای مردن هم به اجبار زیست،
باید که درید گوشت بر تنِ دشمن و دوست،
در جنگل انسانهای هار،گرگم آرزوست...
.
پ.ن:تلفیقی از چندین جمله که این روزها درگیری ذهنی برای من ایجاد کردند.
.
89.2.14
ماری

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

باشد که نباشیم

آدمها تا زمانی هستند که دیده شوند،و آدمها تا زمانی که هستند،دیده نمی شوند.
.
بد رسمی را مرسوم کرده ایم بین خودمان.بین خودمان،و خدای خودمان.
.
یادش داده ایم که فاصله بیافریند تا "خداگونه" زیستن را تمرین کنیم.
یادش داده ایم جدایی بیافریند تا چون خودش "عاشق شدن" بیاموزیم.
.
به او فهماندیم منظور ما از خدایان زمینی،همان بندگانش هستند که به اندازه او از ما دورند و در یاد،از خود او به ما نزدیکتر.
.
از منش خدایان زمینی آموخت چگونه قهر کند بر بنده اش،تا دگر باره دست نیاز به نازش دراز شود.
.
در عجب ماند از اسراف بندگانش که با داشتن دو چشم،باز هم فقط قادرند آنچه را که از آنان دور است و بر آنان وصالش انگار که حرام و دست نیافتنی ببینند و برای رسیدن به آن دست نیافتنی ها،قدمهایشان را آنچنان محکم به سوی دوردست ها بردارند،که هر آنچه تا امروز برای داشتنش دویده و به آن رسیده اند را نادیده بگیرند و زیر پا خردشان کنند و نابود...
.
به آسانی فراموش شد و فراموش کردن را از ما آموخت.
همچون بندگانش چشم به دوردست ها دوخت و از ما گذشت...
.
89.1.25
ماری

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

شب با تو بودنم،خوش

حیف است در آرامش با تو بودن،خوابم ببرد.حیف است تو باشی و کنار من باشی و با من باشی و باز هم چشمهایم را ببندم.چشمهایم را بر این همه زیبایی ببندم و سیاهی پشت پلک هایم را بر دیده مهمان کنم و روزهای سیاه نبودنت را باز هم به خاطر آورم.
.
حیف است کنار من باشی و تو را نفس نکشم،عطر تنت را به ریه فرو نکنم و تا مرز بی نفسی،هوای بودنت را قورت ندهم.
.
حیف است تو باشی و لحظه ای دستانم از لمس تنت بایستند،از لمس سلول به سلول تنت بایستند و باد را به رقابت بگیرند برای پریشان تر کردن موهای دائم پریشانت.
.
حیف است در آغوشت باشم و جز صدای نفسهای تو صدایی بشنوم.حیف است حتی از این همه خوشبختی قهقهه ای سر دهم و صدای دم و بازدمت را بین قهقهه هایم گم کنم.
.
حیف است دستهای تو باشند و من بر زمین خدا سجده کنم.حیفم می آید به شکرانه ی بودنت به محراب بروم،دستهایت را بر پیشانیم قلاب کن تا حق را عبادت کرده باشم.
.
حیف است تو باشی و ثانیه ها بگذرند.حیفم می آید لحظه های بودنت یکی یکی کم شوند.
حیفم می آید روزی دنیا باشد و ما نباشیم و نه چشمم بر این زیبایی گشوده بماند و نه ریه ام از هوای تو پر باشد و نه دستم به لمس تنت بلغزد و نه گوشم آهنگ نفسهایت را بشنود و نه دستانت بر پیشانی من محراب گردند.
.
تمامی ساعت های دنیا را به من دهید تا بسوزانم!
.
کنار من بودنت جاوید،شب با تو بودنم خوش...
.
28.1.89
ماری

۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه

مرگ بر مرگ

خاطراتم ماههاست که خاک می خورند،مثل قاب آخرین عکس پنج نفره ی ما روی پیانوی گردگیری نشده ی گوشه اطاقم،مثل لکه های سیاه پاک نشده از روحم،ذهنم،دلم،مثل تصویر پاک نشده ی صورت کبودت از جلوی چشمم،شب آخر.
.
علفهای هرز وقیحانه قد علم کرده اند در باغچه ی سبز زندگی مان،باغچه ای که با دستهای ظریفت بنفشه های کوچک شادی را در آن می کاشتی،باغچه ای که هر لحظه عطرآگین بود از عطر یاس وجودت...باغچه ی آبادت را به دست کدام خانه خراب سپردی؟به امان کدام خدا رهایش کردی که چنین زرد و پژمرده گشته؟
.
دلم می لرزد.سینه ای طلب می کنم که بوی عطر تو را بدهد تا مثل روزگار کودکی،امنیت از دست رفته ام را با به مشام رساندن بوی Red Door به تن باز گردانم و،نیستی...
.
بالشم بوی عطر تو را نمی دهد و سرم را درش فرو می کنم...بالشم مثل آغوش تو گرم نیست و اما اشکهایم را فرو می خورد...بالشم با دست نوازش گریه ام را بند نمی آورد،که فقط صدایم را خفه تر می کند تا به گوش نامحرمان نرسانمش...
.
پوست می خراشم.پوست صورتم را هنوز هم به ناخن می خراشم.نیستی که بر گونه ام دست بلغزانی و امید به زنده بودنم دهی،نیستی و کسی برای من از فرداهای بهتر نمی گوید...انگار که فرداهای خوب هم با رفتن تو،مرده اند.
.
دلتنگیهایم را هیچ مُسکنی درمان نیست.
.
بگو با چشمهای منتظرم چه کنم؟بگو از کدام در می آیی تا جای قدمهایت را بوسه باران کنم؟
.
خواب من ارزانی تو باد...لااقل شب ها از فرشته ها جدا باش و به آنها بگو که تنها دخترت چشمش هفت سال است که به راهت خشک شده.بگو که تنها حسرتش تجربه ی دوباره ی آغوش تست.بگو که با بغض هم یاد گرفته چگونه بخندد تا مبادا فکر کنند هنوز طفلی 15 ساله است!بگو زنانگی هایت را کورکورانه تقلید و تکرار می کند تا شک کنند به این که تو در این خانه حضور نداری.
بگو که چون زورش نرسیده،دل تنگش و دل سنگ آدمیان را به دست خدایش سپرده.
.
بگو باد صبا بر صورت خدایش وزیده و باران بهار بر تن خدایش باریده و انگار چندین بهار است که خدای او خوابیده...
.
دل تنگی دارم مادر.
.
دلم ضعف می کند برای یک بار دیگر "ماری جان،ماری جان" گفتنت.
دلم غنچ می رود برای شیرین خندیدنت.
.
دل تنگی دارم مادر.
.
مرگ بر نبودنت،
مرگ بر من اگر دمی را بی یاد تو بازدم کنم،
مرگ بر مرگ...
.
پ.ن:23 فروردین،هفتمین سالگرد پر کشیدنش...
پ.ن:یاد بعضی لحظه ها،لحظه ای از یاد آدم نمی ره...لحظه ای از یاد آدم نمی ره...
.
89.1.23
ماری

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

زشت تر از خنده ی من

می پرسد : تو چرا همیشه می خندی؟
.
در دل خدا را شکر می کنم که نقابم اندازه ی صورتم است و نیازی به تعویض ندارد.
.
خونسرد پاسخش می دهم : تو اما همیشه تو فکری،لبت به خنده دیر باز می شه.
باید به زیبایی ها خندید.
همین بودن "تو" کنار "من" زیباست...لطفاً بخند!
.
و دلم را چیزی چنگ می زند که زیر لبخند تکراریم سوزشش را ماهرانه پنهان می کنم :
"من هم کنار تو نمی مانم!"
.
89.1.15
ماری

۱۳۸۹ فروردین ۱۱, چهارشنبه

در عجبم!

در عجبم از خداوندی خدا،که بین این همه صدا،چطور گاهی صدای بنده ای را می شنود و دست یاری به سوی نیازش دراز می کند،
و گاهی از درون سکوتی بی انتها،صدای فریادهای طلب را نمی شنود!؟
.
در عجبم از خداوندی خدا،که چگونه به زیر سقف آسمان جمع آورده جماعتی را که دو به دو قادر به تحمل یکدیگر زیر سقف خانه هایشان نیستند!؟
.
در عجبم از خداوندی خدا،که گاهی حضور دارد،عریان تر از حقیقت،پررنگ تر از تمامی رنگها،و گاهی چنان پنهان می شود که از لا به لای ابرها هم چشمهایش پیدا نیست.
.
در عجبم از خداوندی خدا،برای خلق دنیایی که بسیار کوچک است در نظر بنده های در ظاهر بزرگش!و در ظاهر بزرگ است به چشم بنده های خرد و کوچکش.
.
در عجبم!
.
89.1.11
ماری