۱۳۹۰ مرداد ۵, چهارشنبه

قاعده ی بی قاعدگی

گاهی تفاوتی ندارد اینکه قاعده باشی،نزدیک به قاعدگی باشی،یا نباشی،و نزدیکش هم نباشی.بدترین اتفاق اینست که در نبودنت و نزدیک نبودنش هم آنطور که می بایست باشی نباشی،و وقتی عاملی نیست تا بی حوصلگی هایت را،خستگیهایت را،اخم هایت را و بغض هایت را به گردنش بیاندازی شروع قسمت تلخ ماجراست.

از همان سه هفته ای در ماه حرف می زنم که هیچ مرگت نیست،اما مرگت هست و نمی دانی از کجاست.دردت هست و نه از دردِ دل،که از دردِ "دل".

در دنیایی که قاعده ی زندگی بر پایه ی بی قاعدگیهاست،در دنیایی که دل گرفتن ها به چند ساعت در روز و چند روز در ماه ختم نمی شوند،فاتحه ی لبخند را باید خواند،

نعره ها را خفه باید کرد،

بغض ها را باید بلعید و فقط به گفتن جمله ای اکتفا کرد:خوبم.

از هر زبانی که شنیدید،بدون ادامه ی بحث باورش کنید.

.رنگ متن

90.5.5

ماری

۱۳۹۰ تیر ۲۸, سه‌شنبه

روزی،آرامش

هرگاه آدمیزادی را دیدم که از آدمیزاد می نالید،هوس جنگل و کوه و بیابان به سر داشت،هوس زندگی با هر جنبنده ای که با بیش از دو پا قدم بر می دارد،قدرت تکلم ندارد،چنگ می زند،حمله می کند،وحشیانه تن می درد و اما دل نمی شکند،در دل قهقه ای سر می دادم و بر بلاهتش تا جان داشتم می خندیدم!

اما در آن هر از گاه ها،هرگز چنین روزی را نمی دیدم که می خواهم دلم را با دو دست محکم بگیرم و بر سینه بفشارم،سر به جنگل و کوه و بیابان گذارم،تن به چنگ خرس سپارم،گوشت بدنم را به زیر دندانهای شیر بسایم،اما دست هیچ دو پایی به تکه تکه های جا مانده از دلم،روحم،تنم،نرسد.

شاید آرامش من به دور از انسانها روزی از راه برسد...


90.4.28

ماری

۱۳۹۰ تیر ۱۸, شنبه

چند خط به یاد زندگی

نه جای خواب من تخت های دو نفره ایست که فنرهایشان از خواب رهگذرهای بسیار به جیرجیر افتاده اند،
نه جایگه امن من آغوش مردانیست که ادعای تقدسشان بوی تعفن عطرهای مختلف زنانه ی به جا مانده بر تنشان را مشمئز کننده تر می کند،
نه مَرکب من ماشین های تک سرنشینی ست که روکش صندلی شاگردشان بسکه رنگ به رنگ آدم دیده،نخ نما شده،


و نه سایه ی آرامش من زیر سقف اتاقهاییست که از آنِ هیچ هتلی نبوده اند و اما از آمد و شد مسافرانِ بسیار دیوارهایشان رو به ریزش است...




جای خواب من گهواره ام،



تنها آغوش امن آغوش مادرم،



مَرکب من کالسکه ای که عروسکهایم را در آن گِردِ تنم چیده اند،



و سایه ی امن من زیر سقف خانه ی پدریست...



افسوس که به یاد گهواره و آغوش و مادر و کالسکه ام امروز تنها می توان گریست...




90.4.19




ماری

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

لعنتی خواب از سرم پرانده

شب از نیمه گذشته.
به لطف پیشرفت تکنولوژی سالهاست که بوی کولر آبی به مشام نمی رسد اما صدای نخراشیده ی کولر گازی به خوبی می آید که مدام در سر و مغز خودش می کوبد.تلفنم زنگ می خورد.هنوز در توهم آن شبِ خوبی که بعد از سالها ممکن است تو هم "هوایی" شوی و یادم کنی موقع خواب "سایلنت" ش نمی کنم.
مست و پریشان از خواب می پرم.هنوز از زیاده روی چند پیک آخر سر درد دارم.صدای آن طرف خط بی مقدمه می رود سر اصل مطلب:"عزیزم،فقط گوش کن" و می نوازد...و می خواند...


آهنگ بسیار آشناست و قدیمی،بسیار آشنا،بسیار آشنا و لعنت به انتخابش،بسیار آشنا...

به شنیدن صدای خوش این مهمان ناخوانده ی نیمه شبم از پشت تلفن عادت ندارم،گرچه هزاران بار شنیدمش و گرچه که در هر نوبت شنیدن هزار بار با آوردنِ ناخودآگاهِ جمله ای بر زبان ستودمش.

می نوازد و چیزی در دلم چنگ می اندازد،

می خواند و بغض می کنم...خفه می شوم...ساکت می مانم...

انگار بطری دیگری در حلقومم خالی کرده باشند،سر درد از خاطرم می رود و مست تر می شوم و مست تر...

به خودم که می آیم می فهمم برای بار دوم است که می پرسد:"خوابت برده؟"

بغضم را هرچه می بلعم فرو نمی رود.صدایم را ته گلو می اندازم تا بم تر شود:"تو فوق العاده ای"
صدای غرور از چهار وجه خنده ی نصف و نیمه اش بیرون می زند،غرور از سر اینکه شنیدنش را به خوابم ترجیح داده ام و لابد آنقدر بر من تاثیر گذاشته که صدایم اینطور به لرزه افتاده!

می بوسدم و ابراز امیدواری می کند که تا صبح خوابهای شیرینی که لابد او هم در همه شان نقشی دارد ببینم و ... گوشی را قطع می کنم.

لعنتی خواب از سرم پرانده،

لعنتی تصویر چشمهایت را جلوی چشمهایم کشانده...


90.4.6

ماری



۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۸, یکشنبه

گوشهای دوست داشتنی ناشنوا

من که دیوانه می شوم عقل همه ی آدمیان شکوفا می شود،همیشه همینطور بوده،نسبت عکس داریم با هم.

همه از دم می شوند یک دو پای بی خطا که نه دل دارد و نه هرگز مجنون بوده،و اگر دل به دل هر کدام دهید خواهد گفت که جز مسیر مستقیم منطق تا به حال هیچ راهی را نپیموده!
تا به ذوق دهان باز می کنم که گوشی ناشنوا به حرفهایم را به جمله ای نوازش دهم،صد انگشت اشاره از هر سمت به سویم دراز می شود:متوهمش نکن.
براق می شوم به سمتشان که:من دوستش می دارم!...قدمی به عقب بر می دارند و فریاد می زنند:متوحش نشو!!!
تا از جمعشان روی بر می گردانم می گویند:ما صلاحت را می خواستیم...

به جای باز کردن چاک دهانم،دری به خیابان پیدا می کنم،
آسفالت های بارانِ بهار خورده را با حظ وجب می کنم،
از پشت پنجره های خشک نگاهم می کنند:دخترک پاک خل شده.
دور می شوم و در نگاهشان حتماً آنقدرکوچکتر از قبلم که با چشمهای گشادشان چهار چرخی را می بینند که به جای آسفالت از روی تن من عبور می کند و بی آنکه منتظر شنیدن فریادی از من باشند آهِ کوتاهی می کشند و قطره ی اشک گوشه ی چشمانشان را به دستمالی می خشکانند و زیر لب می گویند:ناکام رفت.
کسی منِ کامیاب را نمی بیند که پاورچین به پشت شمشادهای حاشیه پناه می برم و می روم به سمت خانه ای آشنا،بی هراس از شنیدن حتی یک جمله ی دیگر خزعبلات،سرمست و سوت زنان،برای نوازش آن گوشهای دوست داشتنی ناشنوا...

.

90.2.18

ماری




۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

خنده ام را سر جایش بگذارید

خنجری به من تعارف کرده اند و مدام زیر گوشم می خوانند:نوبت توست،بزن...


مبهوت مانده ام و کف دستهایم به سمتش باز است،


نزدیک می آید کسی،صورتش در تاریکی ناپیداست،فقط برق خنجر در چشمم فرو می رود و صدای وسوسه برانگیزش:محکم بزن...


چشم ها را می بندم،تاریکتر از تاریکی اطاق،چیزی شبیه به پرده ی سینما پشت پلکهایم پیدا می شود،


سرم را محکم برمی گردانم تا نبینم،گردنم با درد می چرخد،عضلاتم منقبض شده اند،قدرت چشم گشودن ندارم.


فیلم های قدیمی بر پرده ی پلکم در حال اکرانند!


صحنه به صحنه می گذرند،


یک "منِ" خندان،یک "او"ی حاضر،سایه هایی آشنا در اطراف ما،


سر برمی گردانم،پرده از تمام زوایا پیداست،


می خواهم چشم های بسته ام را باز هم ببندم تا نبینم،هرچه بیشتر پلک بر هم می فشارم تصویر واضح تر می شود،


دست بر گوشهایم می گذارم تا لااقل صدای ضبط شده ی خنده هایم را نشنوم،صدای نجواهای عاشقانه اش در گوشم بلندتر طنین انداز می شود.


فریاد می زنم:راه فرارم کجاست؟...منتظر جواب نمی مانم،


چشم باز می کنم،برق خنجر هنوز در برابر چشمانم پیداست،


با قدمی به مرد نزدیکتر می شوم،خنجرِ به من تعارف شده را از دستش می قاپم!


شوق انتقام پوستم را گرم کرده،


صدای نجواهای بی تکرارش،


صدای خنده های ناتمام آن روزهایم،


تیزی فلز سرد بر روی رگهایم،


فشار دستهایم،


خلاص...


.


90.2.1


ماری


۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

مادر،خیره بر من مانده ای...

به سیاهی چشمانت زل می زنم،خیره بر من مانده ای،

شروع به حرف زدن می کنم،گاهی کودکانه منتظر اشتیاق نگاهت می شوم،خیره بر من مانده ای،

گاهی از شرم سر به زیر می اندازم و گوشم خریدار سرزنشهایت می شود،خیره بر من مانده ای،

گاهی صدایم اوج می گیرد،می خواهم طوری از آنچه بر من گذشته و تو نمی دانی برایت بگویم که خیال کنی در تک تک لحظه هایم حضور داشته ای،صدای اوج گرفته ام حتی دیوار را می لرزاند!خیره بر من مانده ای.

ساعت ها می گذرد و حرفهای من تمامی ندارند،بد نیست شبی را به یاد آن وقت ها تا صبح بیدار بمانیم و تو سرم را بر زانویت بگذاری و موهای لختم را آشفته کنی و من در آغوشت بی دغدغه نفس بکشم و شیشه ای از لاکهایت را سوا کنم و همینطور که گرم نصیحت کردنم شده ای ناخنهای مرتبت را قرمز کنم...

شیشه ی لاک در دستم خشک شده،خیره بر من مانده ای،

موهای گره خورده ام از پشت بسته شده،خیره بر من مانده ای،

تنم در عطش دست نوازشت مانده،خیره بر من مانده ای...

آهی از دلسردی می کشم،روی بر می گردانم،شاید دلت به رحم بیاید و کلامی به زبان آوری،خیره بر من مانده ای.

باز به سویت باز می گردم،

از روی قاب عکس در آغوشت می کشم،

بر چشمهای خیره بر من مانده ات هزار بار بوسه می زنم،باز هم خیره بر من مانده ای...

کاش هرگز مرا نمی زادی تا روزهای نبودنت را نبینم،

کاش وقتی خاک بی رحمانه پذیرای تنت می شد من را دوباره در رحِمت جای می دادی،

اصلاً کاش اشتباهی من را به جایت می خواباندند،

مادرم تو تا ابد با منی،مهر جاودانه ی منی،

نه هراسی برای از دست دادنت دارم و نه ترسی از نبودت که حضورت لحظه به لحظه در من جاریست،تا در تن من جانیست بدان که میان این جنگل پر هرج و مرج که لایق وجود تو نبود بچه آهویی داری که صبح تا چشم باز می کند رو به لبخند تو سلام می کند و شب ها پیش از بوسیدن تصویرت خواب به چشمش نمی آید.

تک به تک نفسهایم به فدای یک دمِ دوباره ات،روحت قرین آرامش،یادت باقی...

.

پ.ن:هشتمین سال پر کشیدنش... .

90.1.23

ماری

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

این معنای تنهائیست

نه برای تنها بودن اطاقی خالی لازم است و نه برای فرار از تنهایی حضور جماعتی کافی.

همین که به هوای دیدن رویا کسی را نداشته باشی که ذهنت را پیش از خواب درگیرش کنی،

همین که کسی نباشد تا هر لحظه از محبت سیرش کنی،

همین که به هنگام مستی از هجوم فکر و خاطره ی کسی وحشت نکنی،

همین که دستت نلرزد تا به بهانه ی چند خط اس ام اس یادش کنی،

همین که دلت برای کسی تنگ نباشد،

همین که دنیا دیگر به چشمت رنگارنگ نباشد،

همین که دلت به وضوح از جنس سنگ باشد،کافی ست.

فرقی نمی کند شمار اطرافیانت یک باشد یا هزار،این معنای تنهائیست...

.

90.1.7

ماری

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

اسفندزادگان

بابا خدایم،رسم هدیه دادن را نمی دانی؟نمی دانی که آنچه را به کسی ارزانی می دارند با زور پس نمی گیرند؟
نمی دانی چشمی را که از برق شادی لبریز شده گریاندن گناه است؟
سالها قبل از فرود آوردن من به این کره ی خاکی هدیه ام را از آسمانت راندی و بر زمین نشاندی،
چند ساعت قبل از فوت کردن هفت شمع کیکش مرا بر تخت بیمارستانی در همین حوالی خواباندی،
طعم عشق را از همان آغاز و در آغوش مادرم به من چشاندی،
به بی قراریهایم،به گریه هایم از سر دل درد،از سر عطش برای قطره ای شیر مادر خندیدی،
خدای مهربانم،تو هم این روزها را از اول به چشم می دیدی؟
در ازای جای خالی مانده از آغوش و آغوز مادر مرا به سمت دیگری کشاندی،
مرا دست به دعا به سمت قبله ات نشاندی،
هدیه ام را بعد از سالها صبوری به دستم رساندی،
تنها تو بودی که آن روزها لبم را می خنداندی،خاطرت هست؟
خاطرت هست که چطور آرامم گرفته بود؟سرم بر شانه ای جا گرفته بود،که خبری از احساس غریبی نبود،بابا خدا،هدیه ات از همان روزهای اول دل دخترت را ربود...
شادیهای کودکانه ام را خاطرت هست؟آرامشم را چطور؟
نگو که بر دلت سنگینی می کرد سبکبالی آن روزهایم،
نگو تو هم نمی دانی چه بر سرم آمد که امروز اینطور تنهایم،
سرم را در آغوشت بگیر،مهرت را دگر باره به من ارزانی دار،
نگذار خو بگیرم به این روزهای بی خورشید،
به این شبهایی که ماهِ من میهمان آسمان دیگریست،
به این حال و روزی که تنها می توان به حالم گریست،
لبهایت را جمع کن،
شمع های کیکم و کیکش را همراه با ما فوت کن و تو هم خالصانه دعا کن که حضور دوباره اش بیش از خامه های این کیک کامم را شیرین کند،
تولدم،تولدش،مبارک...
.
پ.ن:وبلاگم یک ساله شد
.
89.12.23
ماری

۱۳۸۹ اسفند ۱۸, چهارشنبه

بوی تند بهار

سوز اسفند نه پوستم که دلم را سالهاست که سوزانده و اگر دست بر دلم نهید خواهید دید که تار و پودش را چطور پوسانده.
چه اهمیت دارد که زاده ی این ماهم وقتی سالهاست که کسی از همزادانم را چشم در راهم؟
چه اهمیت دارد که باد بهاری از کدام سو خواهد وزید،کسی پیدا شود و بگوید که تا جان در بدن دارم او را به چشم خواهم دید؟
چه اهمیت دارد که سال کی نو می شود وقتی خیالم دائم پر و خالی از فکر تو می شود...
کاش سالهای سیاهی که بر من گذشت یازده ماه بیشتر نداشت،کاش کسی فروردین لعنتی را از تقویم عمر من بر می داشت،
تا نه مادرم به رسم فرشتگان به رحِم خدا بر می گشت و نه چرخ گردون طوری بر خلاف میل من می گشت که عمرم را بی عمرم سر کنم...
.
89.12.18
ماری