شب سکوت کرده،من هم.نه به یادت،که به احترامش.
.
دهانم خشکیده،عطش بیداد می کند و در سرم صدایی فریاد که:با هر زهری می توان سیراب شد!اما لب که از عطش افتاد،در حسرت قطره قطره ی آب،ذره ذره جان خواهی سپرد.
.
تیک و تاک ساعت بر سرم می کوبد."او" را چون زهر سر کشیده ام.رو به پایانم،با لبهایی که هنوز هم تشنه اند.
.
28.5.89
ماری
۴ نظر:
aaaaaaaaaaaaaaaaaaaliiiiiiiieeeeee
چقدر دوست دارم نوشته هاتو :x
نه به یادت،که به احترامش....عالی عالی
سلام
خیلی خوب و راحت می نویسی! موفق باشی!
ارسال یک نظر