احمق که می شوم فکر می کنم چه ساده می توان دشوار را آسان کرد،
می توان لحظه ی دیدار را تکرار کرد.
.
احمق که می شوم،بی نیاز از معجزه می توانم به یکی از ده فنجان چای روزانه ام دعوتت کنم،
بی تعجب از احوالت بپرسم،
بی هیجان از روزمرگی ها بگویم و
عصر را به شب و شب را به صبح رسانیم.
.
احمق که می شوم فکر می کنم دستی از زور بر سرم نیست و
جبری بر سر راهمان هرگز نبوده و
یک پیمانه اضافه تر چای دم می کنم.
نزدیکِ ساعت آمدنت است.
.
89.6.25
ماری
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر