۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

سپید و سیاه

گاهی آرامم نمی گیرد.مثل تو،مثل همه ی آنهایی که زخمهای روی روحشان،روی روانشان،از جنس زخم من و زخم توست.
.
آرامم نمی گیرد.هنوز هم داغ می کنم به یادآوری روزهایی که گذشته اند و اما هنوز و پابرجا،اینجا و در ثانیه هایم ماندگارند و
کمی که آن روی منطقی ام را صیقل می دهم،فکر می کنم درد تو کمتر از من شاید نبوده و صبر تو اما بیشتر.
.
در آرمانشهر من،که هرگز تحقق نیافت،هیچ "تو"یی به هیچ "من"ی دروغ نمی گفت و هیچ "من"ی به شنیدن غیرواقعیت ها روزگارش نمی سوخت،لااقل چیزی فراتر از خاکستر از وجودش باقی می ماند و افسوس که جز خاکستر وجودم،تنها چیزی که باقی مانده،یادِ بدِ آن روزهای خوش است...
.
دلم را صیقل می دهم،گاهی برایت تنگ می شود،اما سایه ی سنگین تنهایی که آن روزها در بازی "چند نفره مان"،تو،او و شاید همه ی شما حکم کردید،زیر تاریکیش پنهانش می کند.
.
تنهایی ام را صیقل می دهم،نیازی نیست،واضح و درخشان در برابر چشمانت پیداست.کاش به غلط خیال کنم که روزی از تصورش لذت می بردی.
.
دست بر گلو می فشارم که خیال کنم این تنگی نفس نه از تکرار این افکار،که از فشار دستهای بی جانم است.
.
امروز به سادگی در یک کلام می گویم "سالها" گذشته،اما شاید تنها تو باشی که قبل از آغاز این "سالها" طعم لحظاتی را که مزه ی مرگ می دادند و خیانت را ته گلویت چشیده باشی...تنها تو!
.
89.7.15
ماری

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

خنده موقوف

دنیای کوچک من از بس بزرگ بود و دنیای بزرگ تو از بس کوچک شده که هی به هم گره می خوریم و گره می خوریم و گره کور...
.
عذابم می دهد عطر گلاب های به جا مانده از گلستان خرابمان،که تا به مشامم می رسد انگار که آواری باشد از نو خراب شده بر سر من،
انگار که زهر نوشیده باشم،جرعه جرعه سر می کشمشان و لحظه لحظه یاد قدم به قدمی که با هم پیمودیم،قطره قطره اشکم را با چشم قورت می دهم و آوار فاصله ی این روزها هزار باره بر سرم خراب می شود و هرچه می کنم خنده ام نمی گیرد از بازی مضحک روزگار،
از دست پر قدرت غیب،
از سماجت حافظه ام که لحظه ای از یادت آرامم نمی گیرد،
از طنازِ تلخ نگاری که سناریوی زندگی ام را نگاشته،
حتی این روزها،به جان عزیزت،از خنده ی تو هم،
خنده ام نمی گیرد...
.
89.7.9
ماری

۱۳۸۹ مهر ۵, دوشنبه

ستودنی

عاشقانه هایم بوی نا گرفته اند،گرچه سعی کرده ام هر بار با قلمی نو بنویسم،بر کاغذی نو،با لبخندی که انگار تصنعی و تکراری نیست و اما،عذرم در همین حد موجه که چشمهای تو هنوز همان رنگست و نگاهت در طی گذشت این چند سال همانطور تازه و گیرا در خاطرم پیداست.
.
تقصیر از من نیست که گندمگونِ پوست تو پاییز و تابستان نمی شناسد،که رنگ موهای روشنت زیر آفتاب بی رمق زمستان هم خرمائیست.
.
تقصیر از من نیست که تا پلک می زنی،مژگانت روی هر پلک از عسلِ چشمهایت والس می رقصند و مدهوشم می کنند طوری که حتی نامم را هم از خاطرم برده اند به دفعات!
.
تقصیر از من نیست که در درگاه خداوند هم بین مقربین و محرومین تفاوت از زمین تا آسمان بوده!
.
فرشته ی مقرب خدا!پروردگار برای آفرینش تو چندین بار هنر خودش را ستوده!؟
.
89.6.3
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آرامِ جانم،بخند

سوزن به دست می گیرم و فلان و شقیقه را با رشته ی افکارم به هم کوک می زنم و با کمدین ها هرچه می کنم همراه نمی شوم و سر در یقه فرو برده یادم می افتد که با جُز من،تو هم این فیلم را دیده ای و بر خلاف حال خراب من،غش و غش و غش به تک تک صحنه هایش خندیده ای و اشک که از چشمم راه می گیرد،یاد اشک های راه گرفته از چشمت می افتم وقتی ریسه می رفتی!
دلم تنگ می شود و تنگ می شود و تنگ تر...
.
هرچه چرخیدی و چرخاندی و چرخیدم به چرخت،باز هم برگشته ام انگار بر سرِ خانه ی اول.
آن روز اول کاش قلم پایم شکسته بود؟کاش زبانت لال...؟زبانم لال!تار مویی از سرت کم نشود بهترینم که لحظه ی بیماریت،مرگم آرزوست.
.
از دو روز سالها گذشته و دورِ گردون بر مراد ما نرفت.سرِ تو سلامت که سلام دوباره ات انگار محالم شده.
بخند که قهقهه ات از جان شیرین تر و از کیمیا نایاب تر است برایم...بخند تا جانی بماند در تنم،بخند.
.
89.7.1
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

چای خوش عطرِ حماقت

احمق که می شوم فکر می کنم چه ساده می توان دشوار را آسان کرد،
می توان لحظه ی دیدار را تکرار کرد.
.
احمق که می شوم،بی نیاز از معجزه می توانم به یکی از ده فنجان چای روزانه ام دعوتت کنم،
بی تعجب از احوالت بپرسم،
بی هیجان از روزمرگی ها بگویم و
عصر را به شب و شب را به صبح رسانیم.
.
احمق که می شوم فکر می کنم دستی از زور بر سرم نیست و
جبری بر سر راهمان هرگز نبوده و
یک پیمانه اضافه تر چای دم می کنم.
نزدیکِ ساعت آمدنت است.
.
89.6.25
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

تنها یک منحنی کافیست!

لبخند که می زنی،انگار فراموشم می شود روزهایی که بعید بود بگذرند و گذشتند،
.
ساعتهایی که بی من خندیدی و دو زانو،رو به در،به انتظارت نشستم،
.
راه های بی انتهایی که به دنبالت گشتم،
.
نعره هایی که از دلتنگی کشیدم،
.
چهره ی از یاد رفته ی خندانم که در هیچ آینه ای ندیدم،
.
کابوس تکراری تنهایی که بارها به ترسش از خواب پریدم،
.
انگار برای فراموشی تنها منحنی لبهایت کافیست،
انگار برای خاموشی،ماه هلهله می کند و
تنم از عطش تنت فریاد!
.
به یمن خنده ات این وصل مبارک باد!
.
89.6.24
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

معاشقه آزاد

نیاز به تکرار مکررات...شاید هست.
.
تکرار تو که خیالت به تقلیدی نادرست از عادتی ماهانه،روزانه قطره قطره ی خون تنم را می مکد و لخته لخته تف می کند که به گلبولی هم آغشته ی وجودم نماند دهانش.
.
خیالت از تو خام تر است و از تو رام تر.لااقل رَم نمی کند شبها که در آغوشش می کشم و تا صبح لمسش می کنم و به هوایش نفس می کشم.
گُر که می گیرم،صدای کولر آبی آرامم می کند.غریبی نکن،به معاشقه ی هر شب من و خیالت عادت کرده.
بو که می کشم اما،مشامم از تو خالیست.
.
چند بهار گذشته؟سرم سوت می کشد،بلبلی!آرامش می کنم:آبرو نگه دار.
.
بیزارم از هر قاصدی که وصلت را به دروغ نوید می دهد،
از هر صدایی که نامم را می خواند و از حنجره ی تو نیست،
از هر نامی که تو می خوانی و نام من نیست،
از هر آن اکسیری که به یادت عمر جاوید داده،
از مای بی من،
از فاصله ی بین تو...تا من...
.
89.6.20
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

قرمزِ بی نفس

جان که می کَند،نگاهش می کنم.
جان که می کندم چطور نگاهم می کردی؟
.
نفسش که بالا نمی آید،نفسی عمیق می کشم،مبادا از آهش نفسم بریده باشد.
صدای نفسهای عمیقت هنوز در گوشم هست...
.
جان کنده و نیمه جان به قطره ای آب،لب تر نگه داشته،
انگار که منِ نیمه جانم،زنده به ذرات جا مانده از خاطراتت.
.
صدایت باز هم در گوشم تکرار می شود،دیوارها به تقلید از تو نامم را می خوانند لابد!
من به هوس تَوهم صدایت تُنگش را بین زمین و هوا رها کردم،
تو مرا به هوس کدام صدا؟؟؟
.
89.6.9
ماری

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

سیرابم از سراب

شب سکوت کرده،من هم.نه به یادت،که به احترامش.
.
دهانم خشکیده،عطش بیداد می کند و در سرم صدایی فریاد که:با هر زهری می توان سیراب شد!اما لب که از عطش افتاد،در حسرت قطره قطره ی آب،ذره ذره جان خواهی سپرد.
.
تیک و تاک ساعت بر سرم می کوبد."او" را چون زهر سر کشیده ام.رو به پایانم،با لبهایی که هنوز هم تشنه اند.
.
28.5.89
ماری

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

نیم نامه

شُکر واجب که هیچ مادری نزائید آن نطفه ی هرگز بسته نشده ی آن اسپرمِ هرگز رد و بدل نشده ای را که نیمه ی گمشده ی ما بود!
.
شکر واجب که نیمه ای از ما نشد آن نیمی که نامش را نیمه ی خود گذاشتیم و دو بال چون فرشتگان بر پشتش پنداشتیم و روی قلب باطری خورِمان،به غلط نامش را نگاشتیم!
.
شکر واجب که نیمه بودم و نیمه ماندم و هرگز به تکامل نیمی نزادم که نیمه ای چون خودم را گریزان کند از وصل،
از شکل دادن به پازلی که تکه ای همیشه گم،ناقص می کند تصویر خنده اش را،
از آن شکل نگرفته ای که هر چه دوید،به سراب قطعه های گمشده اش نرسید،
از من!
.
89.5.10
ماری