۱۳۸۹ شهریور ۳۱, چهارشنبه

آرامِ جانم،بخند

سوزن به دست می گیرم و فلان و شقیقه را با رشته ی افکارم به هم کوک می زنم و با کمدین ها هرچه می کنم همراه نمی شوم و سر در یقه فرو برده یادم می افتد که با جُز من،تو هم این فیلم را دیده ای و بر خلاف حال خراب من،غش و غش و غش به تک تک صحنه هایش خندیده ای و اشک که از چشمم راه می گیرد،یاد اشک های راه گرفته از چشمت می افتم وقتی ریسه می رفتی!
دلم تنگ می شود و تنگ می شود و تنگ تر...
.
هرچه چرخیدی و چرخاندی و چرخیدم به چرخت،باز هم برگشته ام انگار بر سرِ خانه ی اول.
آن روز اول کاش قلم پایم شکسته بود؟کاش زبانت لال...؟زبانم لال!تار مویی از سرت کم نشود بهترینم که لحظه ی بیماریت،مرگم آرزوست.
.
از دو روز سالها گذشته و دورِ گردون بر مراد ما نرفت.سرِ تو سلامت که سلام دوباره ات انگار محالم شده.
بخند که قهقهه ات از جان شیرین تر و از کیمیا نایاب تر است برایم...بخند تا جانی بماند در تنم،بخند.
.
89.7.1
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۲۷, شنبه

چای خوش عطرِ حماقت

احمق که می شوم فکر می کنم چه ساده می توان دشوار را آسان کرد،
می توان لحظه ی دیدار را تکرار کرد.
.
احمق که می شوم،بی نیاز از معجزه می توانم به یکی از ده فنجان چای روزانه ام دعوتت کنم،
بی تعجب از احوالت بپرسم،
بی هیجان از روزمرگی ها بگویم و
عصر را به شب و شب را به صبح رسانیم.
.
احمق که می شوم فکر می کنم دستی از زور بر سرم نیست و
جبری بر سر راهمان هرگز نبوده و
یک پیمانه اضافه تر چای دم می کنم.
نزدیکِ ساعت آمدنت است.
.
89.6.25
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

تنها یک منحنی کافیست!

لبخند که می زنی،انگار فراموشم می شود روزهایی که بعید بود بگذرند و گذشتند،
.
ساعتهایی که بی من خندیدی و دو زانو،رو به در،به انتظارت نشستم،
.
راه های بی انتهایی که به دنبالت گشتم،
.
نعره هایی که از دلتنگی کشیدم،
.
چهره ی از یاد رفته ی خندانم که در هیچ آینه ای ندیدم،
.
کابوس تکراری تنهایی که بارها به ترسش از خواب پریدم،
.
انگار برای فراموشی تنها منحنی لبهایت کافیست،
انگار برای خاموشی،ماه هلهله می کند و
تنم از عطش تنت فریاد!
.
به یمن خنده ات این وصل مبارک باد!
.
89.6.24
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

معاشقه آزاد

نیاز به تکرار مکررات...شاید هست.
.
تکرار تو که خیالت به تقلیدی نادرست از عادتی ماهانه،روزانه قطره قطره ی خون تنم را می مکد و لخته لخته تف می کند که به گلبولی هم آغشته ی وجودم نماند دهانش.
.
خیالت از تو خام تر است و از تو رام تر.لااقل رَم نمی کند شبها که در آغوشش می کشم و تا صبح لمسش می کنم و به هوایش نفس می کشم.
گُر که می گیرم،صدای کولر آبی آرامم می کند.غریبی نکن،به معاشقه ی هر شب من و خیالت عادت کرده.
بو که می کشم اما،مشامم از تو خالیست.
.
چند بهار گذشته؟سرم سوت می کشد،بلبلی!آرامش می کنم:آبرو نگه دار.
.
بیزارم از هر قاصدی که وصلت را به دروغ نوید می دهد،
از هر صدایی که نامم را می خواند و از حنجره ی تو نیست،
از هر نامی که تو می خوانی و نام من نیست،
از هر آن اکسیری که به یادت عمر جاوید داده،
از مای بی من،
از فاصله ی بین تو...تا من...
.
89.6.20
ماری

۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه

قرمزِ بی نفس

جان که می کَند،نگاهش می کنم.
جان که می کندم چطور نگاهم می کردی؟
.
نفسش که بالا نمی آید،نفسی عمیق می کشم،مبادا از آهش نفسم بریده باشد.
صدای نفسهای عمیقت هنوز در گوشم هست...
.
جان کنده و نیمه جان به قطره ای آب،لب تر نگه داشته،
انگار که منِ نیمه جانم،زنده به ذرات جا مانده از خاطراتت.
.
صدایت باز هم در گوشم تکرار می شود،دیوارها به تقلید از تو نامم را می خوانند لابد!
من به هوس تَوهم صدایت تُنگش را بین زمین و هوا رها کردم،
تو مرا به هوس کدام صدا؟؟؟
.
89.6.9
ماری

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

سیرابم از سراب

شب سکوت کرده،من هم.نه به یادت،که به احترامش.
.
دهانم خشکیده،عطش بیداد می کند و در سرم صدایی فریاد که:با هر زهری می توان سیراب شد!اما لب که از عطش افتاد،در حسرت قطره قطره ی آب،ذره ذره جان خواهی سپرد.
.
تیک و تاک ساعت بر سرم می کوبد."او" را چون زهر سر کشیده ام.رو به پایانم،با لبهایی که هنوز هم تشنه اند.
.
28.5.89
ماری

۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

نیم نامه

شُکر واجب که هیچ مادری نزائید آن نطفه ی هرگز بسته نشده ی آن اسپرمِ هرگز رد و بدل نشده ای را که نیمه ی گمشده ی ما بود!
.
شکر واجب که نیمه ای از ما نشد آن نیمی که نامش را نیمه ی خود گذاشتیم و دو بال چون فرشتگان بر پشتش پنداشتیم و روی قلب باطری خورِمان،به غلط نامش را نگاشتیم!
.
شکر واجب که نیمه بودم و نیمه ماندم و هرگز به تکامل نیمی نزادم که نیمه ای چون خودم را گریزان کند از وصل،
از شکل دادن به پازلی که تکه ای همیشه گم،ناقص می کند تصویر خنده اش را،
از آن شکل نگرفته ای که هر چه دوید،به سراب قطعه های گمشده اش نرسید،
از من!
.
89.5.10
ماری

۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه

خدای شرمسار

معده ام می سوزد،سرم سنگین است و عضلات پشتم تیر می کشند.
دستهای عرق کرده ام را روی دامن تریکوی سفیدم خشک می کنم و گلوی خشک شده ام را به فرو دادن بزاق تازه می کنم.
.
عادتم شده تکرار این لحظه ها و اما هربار انگار که بار اول باشد،شوکه می شوم و در شوک ساعتها باقی می مانم،تا پیکی دستم دهند و دستی بر شانه ام گذارند و به یادم آورند که : این روزها هم رفتنیست.
.
معده ام می سوزد و خالیش می گذارم تا بیشتر آزارم دهد،که انگار آنطور که از خدایم آموخته ام،لایق دردم.
.
یاد روزهای به حسرت گذشته ام که می افتم،قهرم می گیرد از خالقی که بر من قهر گرفته.می بینمش که لا به لای ابرها بر تخت سلطنتش مثل همه ی عصرها لم داده و دست راست را با انگشتهای به هم چسبیده جلوی چشمش گرفته تا نبیند آنچه را که به ناحق بر من روا داشته!
دقیق می شوم...انگار تصویرش واضح تر می شود...فاصله ی بین انگشت سوم و سبابه اش را تشخیص می دهم...و کمی نزدیکتر...چشمهای نگرانش که از لای دو انگشتش خیره به من،پیداست.
.
مبهوت می مانم!از نگاهش می توان خواند که او هم نگران تمامی این دل نگرانی هاست!
.
89.4.18
ماری

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

ماه من

عزیزترینم،شبت خوش و خیالت آرام و خوابت شیرین که منِ دست به دامنِ خدا هنوز بیدارم.
.
زیباترینم،لحظه به لحظه وابسته تر از "دم" به درون می کِشمت و اگر مرگم ارمغان نبود،بدان که هرگز با "بازدمی" بیرونت نمی دادم!
.
خدای تو از رگ گردن به تو نزدیک تر؟...و تو از هفت آسمان از من دورتر،و من از خدایت به تو نزدیکترم!
.
بار دلتنگی از تمامی مسئولیت ها سنگین تر و فشار فضای خالی از وجودت از وزین ترین وزنه ها وزین تر و کاسه ی صبر من انگار که به مرحمتش روز به روز عمیق تر می شود که نای اعتراض هم ندارم!
.
ذکر عبادتم تکرار نامت شده...خدا را به رقابت گرفته ای؟
.
روشنی شبم تصویر روی ماهت شده...با ماه بر سر جنگ رفته ای!؟
.
روزهای سیاهم را روشنی بخش که خورشید آماده ی نزاع است...
.
دوباره دست بر گیسوانم بکش و باد را به سخره بگیر!
.
ماهِ من...زیباترین...
.
88.6.14
ماری

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

فلش بک

دنیای من خنده دار نیست،
بی تو بودنم خنده دار نیست،
لذت بخش نیست شیک شکلات سر کشیدن،به حرفهای بی ربطش مدام خندیدن،او را هر لحظه به شکل تو دیدن...خنده دار نیست.
.
عجیب نیست که با محبت است،رنگ چشمهای او نیز روشن است،شیرین می خندد و لب پائین می گزد به خنده هایم و اما،اینجا هیچ چیز خنده دار نیست.
.
زمان کند می گذرد.ثانیه شمار مثل پتک بر سرم می کوبد.به ساعت خیره می مانم.
-دیرت شده؟
می خندم و می دانم به نظر او هم حرفش خنده دار نیست!
.
در او می جویمت،انگار که در هوا هر لحظه و با هر دم می بویمت،
-چه هوا کثیف تره امروز!
نفسم عمیق تر می شود با حرص،که تو هم از همین هوا دم می گیری،که آغشته ی بازدم هایم شده است.
.
پک به ته سیگارم می زنم.باز هم بی هوا بوی فیلترش را در آوردم!به سرفه که می افتد،نخی دیگر آتش می زنم.کلافگیم را درمانی نیست.
.
هوا همان هواست،
میز همان میز،
نور همان نور،
خدا همان خدا و اما
تو در کنارم نیستی...
.
89.4.11
ماری