۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

تهوع

آنچه که مرا می پوساند نه تَری لبهای توست،
نه عرق دستان من،
نه خیسی قطره اشکی که از شوق وصل ریخته باشم،
یا حتی نمِ باران.
تار و پودم را رطوبت استفراغهای بی وقفه ای پوسانده که حاصل زایش تهوع های ناشی از شنیدن حرفهای تکراری توست!
.
89.9.19
ماری

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

این جاده تعمیر نخواهد شد.

حضور تو سوءتفاهم بود،وخنده های من،و ساعتهایی که فارغ از دنیا گذراندیم،و لطفی که تصور می کردم شامل حال ما شده،و نوری که به غلط می پنداشتم بر تاریکی روزگارم دهن کجی می کند.
عشق سوءتفاهم بود.دنیا هرگز زیباتر از این نبوده،و زیباتر از آن دوران سختی که خیال می کردم گذراست و فانی،هرگز نخواهد بود.
دنیای من هرگز گِرد نبود،به شکل بادامی بود که بوی تلخیش از آغاز مشام را می آزرد.
مهرِ خالق از آنِ دیگر بندگان و مرگی که برای همسایه خوب است از ازل تا ابد از آنِ من،
تاریکی شبهای بلند زمستان از آن من،
دلگیری عصرهای جمعه از آن من،
تیرامیسوهای نیمه خورده ی کافه هایی که میزهای دو نفره شان را به تنهایی پُر می کنم از آن من،
ته سیگارهای ماتیکی و روی هم تلنبار شده ی زیر سیگاری از آن من،
دلتنگی برای همه ی کسانی که نامشان را به تمرین از خاطر خواهم برد از آن من،
این راهِ باز و جاده ی یک طرفه و بی بازگشتی که با ترمزِ بریده ات بی ملاحظه در آن می رانی،از آن تو...
.
89.9.17
ماری

۱۳۸۹ آبان ۲۶, چهارشنبه

روی زخمهایم ناخن نکش

روحم سراسر زخم است،ناخن نکش.
.
بیا دست برداریم از آغازهای تکراری،
از به زبان آوردن حرفهایی که بوی تعفن گرفته اند بسکه در دل نگهشان داشتیم،
از خنده های بی دلیلی که محض شکستن سکوت بر لب آوردیم،
از بازی خسته کننده ای که به جای "من" و "تو"،ادای "ما" در آوردیم،
از صبح به خیر گفتن هایی که مهری در پی نداشت،
از شب به خیر هایی که تصویر ما را به رویای یکدیگر هرگز نبرد،
از تماس دستهایی که از اول انگار در هم قفل نمی شد،
از هم آغوشی ای که هیچ یک از تن دیگری سیراب نمی شد،
.
محض رضای خدا تنهایم بگذار،
من را مثل آنچه تا امروز گذشته،به خاطراتت بسپار...
.
89.8.26
ماری

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

تو را سر می کشم

لبهای تو خواستنی ترند،از سیگار کام نمی گیرم،
از نگاه تو مستم و از ساقی جام نمی گیرم،
شب هم که نباشد در سیاهی دو چشمت آرام می گیرم،
به نوش دارو چه حاجت که به خنده ات جان می گیرم،
آغوشت را تنگ تر کن،من به رغبت در بازوانت اسیرم!
.
89.8.18
ماری

۱۳۸۹ آبان ۱۲, چهارشنبه

تو هجی کن مرا!

با تو هستم!تو که لبخند را مهمان لبهایم کرده ای و چشمانم را میزبان برق شادی،
دلم را از نو آفریده باشی انگار و خیالم را در گهواره ی کودکیهایم خوابانده باشی که اینطور آرامم گرفته...
.
با تو که خنده ات دلیل خنده ام شده و حضورت سبب دوباره "من" شدنم،
انگار که از نو زاده باشی مرا آن لحظه که زنگ صدایت نامم را هجی می کرد: م ا ر ی
.
89.8.9
ماری

۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

دیر،دیر شد.

تو هنوز سراپا نازی و نیازمند ستایش و حیف که زبانم این روزها کوتاه است و دهانم حتی از آوردن نامت عاجز!
.
حیف که حتی نیازی به حضورت نیست،که در اطرافم جایی خالی نمانده تا لااقل جای خالی ات به چشمم بیاید.
.
حیف که نبودنت بی رنگ شده و زیبایی چشمانت عجیب کمرنگ و دنیایم به هزاران رنگ دیگر رنگارنگ گشته!
.
هوا باز سرد شده.نزدیک زمستان است و تن من اما گرم شده به آغوشی که از آنِ تو نیست!
روزهای گند نبودنت بالاخره گذشت و حیف که چند سال دیر،دیر شد...
لبخندی به تشکر نثارت می کنم که اگر تلخی زهر تو را نچشیده بودم،صدای قرچ و قروچ شیرینی این لحظه ها را زیر دندانهایم هرگز به این وضوح نمی شنیدم،هرگز!
.
89.8.7
ماری

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

گذرگاه

بدون سلام می آیی و بی خداحافظی می روی.
باورت شده که نسیمی؟
که باید بوزی و بلرزانی؟
که در هر گذرگاه،منزلی را به ویرانی بکشانی...
که دست بر هر بدنی بلغزانی و همین که آرامَش گرفت،سر بچرخانی،روی برگردانی...
.
آرامِ جانم،طوفانی در راه است.
از همان راهی که آمدی بازگرد.
فریب دنیای کوچک مرا نخور،
که اینبار ارمغانم برایت چیزی نخواهد بود جز ویرانی!
.
89.7.25
ماری

۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

رهایی

عمری بر مزاری گریستیم که مدفونی نداشت،که جنازه ی از خاک بیرون مانده اش انگار عهد کرده بود تا جان در تن دارد،آنقدر بر مرگ آرزویش بگرید که فراموشش شود آنکه باید دفن می شده،خودِ خودش بوده!
.
ماهها چشم به راهی دوختیم که از اول بیراهه بود،که آنقدر به چشم صعب العبور آمده بود،که حواست جمع نمی شد تا بفهمی اصلاً انتهایی برایش هست؟
.
وای به روزی که تبر به دستت دهند تا با رغبت بتت را بشکنی!چشم بسته ام و ضربه اش می زنم...انگار که ریشه ی من است که از جا در می آید،انگار که تن من است که زیر تک تک ضربه ها خورد می شود،به یاد آن روزهایی که از من سوزانده می کوبمش،انگار که منم که جان می کنم،انگار که منم که پودر می شوم و...رهای رها،به هوا می روم!
.
89.7.23
ماری

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

سپید و سیاه

گاهی آرامم نمی گیرد.مثل تو،مثل همه ی آنهایی که زخمهای روی روحشان،روی روانشان،از جنس زخم من و زخم توست.
.
آرامم نمی گیرد.هنوز هم داغ می کنم به یادآوری روزهایی که گذشته اند و اما هنوز و پابرجا،اینجا و در ثانیه هایم ماندگارند و
کمی که آن روی منطقی ام را صیقل می دهم،فکر می کنم درد تو کمتر از من شاید نبوده و صبر تو اما بیشتر.
.
در آرمانشهر من،که هرگز تحقق نیافت،هیچ "تو"یی به هیچ "من"ی دروغ نمی گفت و هیچ "من"ی به شنیدن غیرواقعیت ها روزگارش نمی سوخت،لااقل چیزی فراتر از خاکستر از وجودش باقی می ماند و افسوس که جز خاکستر وجودم،تنها چیزی که باقی مانده،یادِ بدِ آن روزهای خوش است...
.
دلم را صیقل می دهم،گاهی برایت تنگ می شود،اما سایه ی سنگین تنهایی که آن روزها در بازی "چند نفره مان"،تو،او و شاید همه ی شما حکم کردید،زیر تاریکیش پنهانش می کند.
.
تنهایی ام را صیقل می دهم،نیازی نیست،واضح و درخشان در برابر چشمانت پیداست.کاش به غلط خیال کنم که روزی از تصورش لذت می بردی.
.
دست بر گلو می فشارم که خیال کنم این تنگی نفس نه از تکرار این افکار،که از فشار دستهای بی جانم است.
.
امروز به سادگی در یک کلام می گویم "سالها" گذشته،اما شاید تنها تو باشی که قبل از آغاز این "سالها" طعم لحظاتی را که مزه ی مرگ می دادند و خیانت را ته گلویت چشیده باشی...تنها تو!
.
89.7.15
ماری

۱۳۸۹ مهر ۹, جمعه

خنده موقوف

دنیای کوچک من از بس بزرگ بود و دنیای بزرگ تو از بس کوچک شده که هی به هم گره می خوریم و گره می خوریم و گره کور...
.
عذابم می دهد عطر گلاب های به جا مانده از گلستان خرابمان،که تا به مشامم می رسد انگار که آواری باشد از نو خراب شده بر سر من،
انگار که زهر نوشیده باشم،جرعه جرعه سر می کشمشان و لحظه لحظه یاد قدم به قدمی که با هم پیمودیم،قطره قطره اشکم را با چشم قورت می دهم و آوار فاصله ی این روزها هزار باره بر سرم خراب می شود و هرچه می کنم خنده ام نمی گیرد از بازی مضحک روزگار،
از دست پر قدرت غیب،
از سماجت حافظه ام که لحظه ای از یادت آرامم نمی گیرد،
از طنازِ تلخ نگاری که سناریوی زندگی ام را نگاشته،
حتی این روزها،به جان عزیزت،از خنده ی تو هم،
خنده ام نمی گیرد...
.
89.7.9
ماری