ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

خیلی روزا

آدمیزاد است دیگر،در میان جمع تنهاست،در اتاقش تنهاست،پیچیده در آغوش یارش تنهاست،در میان تمام عاشقانه هایش تنهاست.
کسی خبر از حالش ندارد،کسی حتی نمی داند در لحظه به چه می اندیشد،پیش از خواب دغدغه اش چیست،اگر بغضی دارد که نمی شکند تقصیر از کیست.آدمیزاد است دیگر،هیچ کس از نگاه خود در هیچ جایگاهی مقصر نیست،همه آنچه را از هم می بینند که قابل رویت است،نه کسی خبر از پشت پرده ی نمایش لبخندها می گیرد و نه کسی شانه اش را برای تسلای بغض دیگری در طبق اخلاص می گذارد.
آدمیزاد است دیگر،کسی خبر از خواب های آشفته اش ندارد و چشمان سرخش را با دست نشان می دهند،
کسی خبر از دلتنگی هایش ندارد و هم آغوشیهایش را پیراهن عثمان می کنند،
کسی خبر از حالش ندارد و رنگ رخسارش را به قضاوت می کشانند.
آدمیزاد در میان همنوعانش تنهاست،در خانه ای که رنگ خانه ندارد تنهاست،در کنار یگانه یارش تنهاست،
باران می بارد و تنهاست،اشک می ریزد و تنهاست،آواز می خواند و تنهاست،می نویسد و تنهاست،می خندد و تنهاست و از تنهایی نای خوابیدن ندارد و ... تنهاست.
91.9.23
ماری

۴ نظر:

هاله گفت...

مارال امان و صد امان ار این آدمیزادها که نبودشون یه دردسر و بودشون هزار تا

ماری گفت...

ممنونم از توجهت هاله :)

سپیده گفت...

>:ِ<

ناشناس گفت...

یه سال گذشت نمیخوای آپ کنی؟
منتظریم هااااا
Ma<=>Re ????