ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۳, پنجشنبه

خیلی روزا

آدمیزاد است دیگر،در میان جمع تنهاست،در اتاقش تنهاست،پیچیده در آغوش یارش تنهاست،در میان تمام عاشقانه هایش تنهاست.
کسی خبر از حالش ندارد،کسی حتی نمی داند در لحظه به چه می اندیشد،پیش از خواب دغدغه اش چیست،اگر بغضی دارد که نمی شکند تقصیر از کیست.آدمیزاد است دیگر،هیچ کس از نگاه خود در هیچ جایگاهی مقصر نیست،همه آنچه را از هم می بینند که قابل رویت است،نه کسی خبر از پشت پرده ی نمایش لبخندها می گیرد و نه کسی شانه اش را برای تسلای بغض دیگری در طبق اخلاص می گذارد.
آدمیزاد است دیگر،کسی خبر از خواب های آشفته اش ندارد و چشمان سرخش را با دست نشان می دهند،
کسی خبر از دلتنگی هایش ندارد و هم آغوشیهایش را پیراهن عثمان می کنند،
کسی خبر از حالش ندارد و رنگ رخسارش را به قضاوت می کشانند.
آدمیزاد در میان همنوعانش تنهاست،در خانه ای که رنگ خانه ندارد تنهاست،در کنار یگانه یارش تنهاست،
باران می بارد و تنهاست،اشک می ریزد و تنهاست،آواز می خواند و تنهاست،می نویسد و تنهاست،می خندد و تنهاست و از تنهایی نای خوابیدن ندارد و ... تنهاست.
91.9.23
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

دلتنگی

هق هق وسط خیابان شریعتی،خواب ساعت دهِ شب زورکی،
چشم گشودن سر ساعت هفت صبح تنها روز تعطیل هفته،خیال کسی که باید کنارت می بوده و اما رفته،
بی اشتهایی برای کیک شکلاتی،ته دیگ دست نخورده ی گوشه ی بشقاب،یک بطری خالی شده ی شراب،غلت زدن های بی انتها به وقت خواب،
گلودرد گرفتن بدون سرماخوردگی،نداشتن برنامه های روتین و هفتگی،ندیدن سریال مورد علاقه ی همیشگی،ناتوانی برای به لب آوردن لبخندهای ساختگی،از سر دلتنگی...
91.7.14
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

کابوس

دنباله روی قتل زنی شده ام که نیست و اما هنوز تمام زندگی من است.قتل اتفاق می افتد و قاتل را نمی جویم و بیدار هم نمی شوم تاااااا آفتاب لعنتی چشمم را بسوزاند.وسط تخت،خیس از عرق،صدایش می کنم و نامش به در و دیوار خانه اصابت می کند و باز می گردد تا گوشهایم را ناشنوا کند.
کتری برقی،چای کیسه ای،آخرین نخ سیگار از جعبه ای که حوالی دیروز عصر باز شده بود،آتش فندک آشپزخانه.دود جلوی چشمانم را می گیرد،هرچه بیشتر به تصاویری که در خواب دیده ام با پلک های بسته خیره می شوم،صورتها از نظرم بیشتر محو می شوند و من گنگ تر.آنقدر تصویرها زنده اند که برای اولین بار خدا را شکر می کنم که شب رفتنش خودم بالای سرش بودم وگرنه با این افکار حتماً باور می کردم قاتلی دارد هنوز همین حوالی می پلکد و وظیفه دارم تا با انزجاری که در این ده سال تنهایی در من جمع شده به بدترین حال ممکن قصاصش کنم.صبح یک روز تعطیل دیگر آغاز شده و برای هزارمین بار از خودم می پرسم برای چه هر هفته را به شوق پایانش آغاز می کنم؟
چند قطره آب جوش پاشیده روی دستم گوشم را به صدای جیغ کتری شنوا می کند.
تنم یخ زده،کولر خاموش است.گلدانهای به ردیف چیده شده در بالکن را آب می دهم،جان که نگرفته اند هیچ،خشک هم شده اند.به که بگویم که آب کافی نیست،حتی نور هم کافی نیست،هر گل برای نفس کشیدن نوازش باغبانی را می خواهد که به جنس دستانش عادت کرده.من را چه به باغبانی؟من را چه به نوازش گلهایی که درکی از دلایل حضورشان در این خانه ندارم؟
پاکت جدیدی باز می کنم،پک می زنم و می سوزد،
پک می زنم و دود تنهاییم را در آغوشش می گیرد،
پک می زنم و بخار از چای در نمی آید،
یخ کرده،
نبضش را می گیرم،مُرده.
"ها" می کنم،بخار از دهانم در نمی آید،
یخ کرده ام ...

91.7.7
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۸, دوشنبه

بهشت بدون تردید

دنیا خالی خالیست،آدمها همه رفته اند،نه صدایی مانده و نه سکوتی و نه حضوری جز صدای تو،جز سکوتِ رضایتمندِ من،و جز حضور ما و خانه ای که عرضش به اندازه ی چهار قدم تو و طولش به اندازه ی هشت قدم من است،با دیوارهایی پر از پنجره،پنجره های قدی،از سقف تا به زمین،سقفی کوتاه،آشپزخانه ای که صدای قل قل کتری و بوق قهوه جوشش هر ساعت به هواست،و چهار دیواری که به رنگ آرزوهایمان با دست نقاشی شده اند.
یک شومینه ی کوچک هیزم سوز و جلویش یک صندلی از آنها که رویش می نشینم و تابم می دهی،یک تلویزیون کوچک که روزی هر چند بار که خواستیم فیلم های دوست داشتنی و تکراری با آن می بینیم و یک کاناپه جلوی آن که نوبتی رویش دراز می کشیم و من همیشه سر نوبتم سرم را با آشپزخانه یا گردگیری گرم می کنم تا تو بیشتر لَم داده باشی.
یک قفسه ی کوچک که چند جلد کتاب بیشتر درش جا نشده و سه جلد از همانها هم حافظ است،یک گلدان شمعدانی که روی بالکن جا خوش کرده و چشم امیدش به توست تا سیرابش کنی،می داند از منِ محوِ تو شده هیچ توقعی نیست،که خودم هم گاهی فراموشم می شود جرعه ای آب بنوشم!
تلفن نداریم،چون کسی در این کره ی خاکی باقی نمانده جز من و تو،و ما هم مسیری را برای تنها پیمودن انتخاب نمی کنیم تا نیازی به تماس باقی بماند.
یک پیانوی دیواری روبروی شومینه،تو از داستانهای پائیز می نوازی و من از رویاهایی که امروز محقق شده اند می نویسم و به آدمها فکر می کنم و نمی دانم آنکه به بهشت رفته آنان بوده اند و یا مائیم!

91.1.28
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

سال من فروردین ندارد

بعضی از روزها انگیزه هایم برای ماندن به صفر می رسند،همان روزهایی که فکر می کنم هیچ کار نیمه تمامی ندارم تا پایانش دهم،در واقع چون کاری را هرگز آغاز نکرده ام که در انتظار پایانش باشم.
فکر می کنم زمین جای خوبی برای ماندن نیست،اگر بود خدا در آسمان خدایی نمی کرد و فرشتگانش بر زمین پر می گشودند.
فکر می کنم بر خلاف دنیای کوچک آدمهای بزرگی که از آغاز دیده ام،دنیای بزرگ دیگر حتماً جای کوچکی برای من خواهد داشت،جای زیادی اشغال نخواهم کرد،گیرم چهل کیلو بار به آسمان اضافه شد،به زمین که نمی آید.در عوض مادرم را دگرباره خواهم بوسید،در عوض فرشتگان خدا را از نزدیک خواهم دید،بدون ترافیک به هر کجا که دلم خواست سوار بر بالشان پر خواهم کشید،مگر از آسمان چه کم می شود؟به زمین که نمی آید،می دانم بعد از آن دلم دیگر هرگز نخواهد گرفت،هر عصرانه با مادرم چای خواهم نوشید،هرگز تنها نخواهم بود،هرگز تنها نخواهم مُرد.

91.1.5
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اسفند ۲۷, شنبه

دغدغه

مهم نیست تا چه حد زیبا آفریده شده ام،درگیر آنم که تو مرا به چشم تا چه اندازه زیبا می بینی،
موهای از ته تراشیده ام را نمی توانی نوازش کنی،اما گاهی که دلتنگم سرم را می توانی در آغوش بگیری،
شانه های پهنی ندارم تا تکیه گاهت باشند،اما حمایت را در هر نگاهی که به سر تا پایت می اندازم می توانی ببینی،
تا زمانی که نفس می کشم نخواهم توانست قلبم را نشانت دهم که از مُشتم تا چه حد بزرگتر است،شاید به وسعت تمام دوست داشتنی ها،و یا بیشتر از آن به اندازه ی "دوستت دارم" هایی که نه از سر عادت گفته ام و...گاهی شنیده ای،گاهی به لحن کودکانه اش خندیده ای،و گاهی و گاهی و گاهی و...
مهم نیست که جثه ی کوچکی دارم،درگیر آنم که چطور به تک تک سلولهای بدنم یادآور شوم که هر کدام وظیفه ای دارند،که کار همه شان عشق ورزیدن نیست،که کار تمام اعضای تنم تو را بوئیدن نیست،که کار چشمهایم،دستهایم،تو را بوسیدن نیست.
مهم نیست که تا چه حد دغدغه دارم،درگیر آنم که بدانم تا قبل از تو چرا نفس می کشیدم،روحم از چه سیراب می شد،چشمهایم با چه تصویری جز چشمهای نقاشی شده ی تو خواب می شد،درگیر آنم...

90.12.27
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

جنونِ لیلی

دم از عقل می زنی؟لیلی ها همه مجنون شده اند،نمی بینی؟دلتنگی بهانه نمی خواهد،کافیست کمی پای درد دلِ لیلی بنشینی.
کافیست کمی دنیای نا زیبا را از چشمان او ببینی،بپرسی زردی رنگ رخسارت از چیست؟بپرسی مجنونی که چنین به جنونت کشانده کیست؟کافیست سرش را کمی در آغوش بگیری،از فرط دلتنگی هایش شاید دلت خواست حتی بمیری!
کافیست لحظه ای جای این مجنون باشی،کافیست کمی مثل او دل خون باشی،تا بفهمی گریه های بی اشک چه بر سر چشمانش آورده،تا بدانی دنیا چطور دلش را به درد آورده،تا بفهمی درد لیلی بی درمان نیست،درمانش جز نوازشی از مجنون با دل و جان نیست...

90.11.4
ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۳, چهارشنبه

می خواهم ثبت شوم!

من از روزهای از راه نرسیده می هراسم،خداوندا زمان را نگه دار،حال من خوبِ خوب است،بگذار در تاریخ ثبت شوم.

بگذار در تاریخ ثبت شود که کسی سحر را از پس شب های تار دید،بگذار ثبت شود که دختری که چشمانش را از خیسی اشکهایش می شناختند بالاخره یک روز خندید،بگذار بندگانت باور کنند در پس هر سیاهی آنچه در راه است سپیدیست،بگذار بدانند خدایی که بار ها از او گفته ام دقیقاً کیست!

بگذار ثبت شوم تا بدانند تو هنوز بینایی،تو شنوایی،و تو آن مهربانترینی که به تنهایی بار غصه هایم را به دوش کشیدی،ناشکری هایم را انگار که هرگز ندیدی،در بدترین ثانیه ها به دادم رسیدی،در آغوشم کشیدی و به یادم آوردی که هنوز می توان بود،می توان از عشق سرود،می توان خندید،می توان دنیا را با چشمهای بی اشک زیباتر دید...

.

90.9.23

ماری

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۶, یکشنبه

کبک

آدمیزاد است دیگر،گاهی دلش می خواهد سرش را بین دو زانو گرفته و خیال کند که دیده نمی شود همانطور که نمی بیند،و بی صدا،خیلی بی صدا،سر جای خودش بمیرد...
.
90.9.6
ماریرنگ متن

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

زمستانِ کافه ی من،عطرِ "Zirh Ikon" ِ تو

خورشید چند ساعتی ست وسط آسمان لمیده،آفتاب 10 صبح بوی "Zirh Ikon" می دهد.پله های کافه را می شمارم و پائین می روم،صندلی لهستانی جلوی شومینه آماده است تا پذیرای تن خیس از برف و هنوز خواب آلودِ من باشد.شعله ی آتش بوی "Zirh Ikon" می دهد.بنا بر عادت هر روزِ من یک فنجان بزرگ چای روی میزم آماده است،با دستهای از سرما خشکیده ام دو طرف فنجان را می گیرم و بو می کشم،چای "Twinings" داخل فنجان هم بوی "Zirh Ikon" می دهد.سیگاری آتش می زنم و خیره به حلقه های دودش تصور می کنم اولین مشتری امروز کافه آشناست یا غریبه؟مرد است یا زن؟پیر است یا جوان؟غمگین است یا خوشحال؟...
یک پُک عمیق تر به "Marlboro Touch" می زنم،بوی "Zirh Ikon" مشامم را پر می کند...
در باز می شود،کسی پله های چوبی کافه را دو تا یکی می کند و به سمتم می آید،بوی عطرت تندتر از قبل روانم را به بازی می گیرد،هرچه فکر می کنم به خاطر نمی آورم چطور ساعت 5 عصر شد.تو از راه می رسی و من محو تو می شوم،اصلاً من سراپا "تو" می شوم،بوی "Zirh Ikon" به لاله ی گوشم می چسبد،کاش می شد تمام ساعتهای دنیا را آن لحظه که مرا می بوسی در شومینه ی کافه ی کوچکم بسوزانم...
.
90.8.21
ماری