گاهی تفاوتی ندارد اینکه قاعده باشی،نزدیک به قاعدگی باشی،یا نباشی،و نزدیکش هم نباشی.بدترین اتفاق اینست که در نبودنت و نزدیک نبودنش هم آنطور که می بایست باشی نباشی،و وقتی عاملی نیست تا بی حوصلگی هایت را،خستگیهایت را،اخم هایت را و بغض هایت را به گردنش بیاندازی شروع قسمت تلخ ماجراست.
از همان سه هفته ای در ماه حرف می زنم که هیچ مرگت نیست،اما مرگت هست و نمی دانی از کجاست.دردت هست و نه از دردِ دل،که از دردِ "دل".
در دنیایی که قاعده ی زندگی بر پایه ی بی قاعدگیهاست،در دنیایی که دل گرفتن ها به چند ساعت در روز و چند روز در ماه ختم نمی شوند،فاتحه ی لبخند را باید خواند،
نعره ها را خفه باید کرد،
بغض ها را باید بلعید و فقط به گفتن جمله ای اکتفا کرد:خوبم.
از هر زبانی که شنیدید،بدون ادامه ی بحث باورش کنید.
.

90.5.5
ماری